یار من آن که لطف خداوند یار اوست
بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
۱دریای عشق را به حقیقت کنار نیست
ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
۲در عهد لیلی این همه مجنون نبودهاند
وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست
۳صاحبدلی نماند در این فصل نوبهار
الا که عاشق گل و مجروح خار اوست
۴دانی کدام خاک بر او رشک میبرم
آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست
۵باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورتنگار اوست
۶گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست
۷اینم قبول بس که بمیرم بر آستان
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
۸بر جور و بیمرادی و درویشی و هلاک
آن را که صبر نیست محبت نه کار اوست
۹سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش
عبد آن کند که رای خداوندگار اوست
۱۰