تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست
۱دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست؟
سیبی گَزیدن از رخِ چون بوستان دوست
۲بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید
شوری که در میان من است و میان دوست
۳خصمی که تیر کافرش اندر غزا نَکُشت
خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست
۴دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست
۵روزی به پای مرکب تازی درافتمش
گر کبر و ناز باز نپیچد عنان دوست
۶هیهات کام من که برآید در این طلب
این بس که نام من برود بر زبان دوست
۷چون جان سپردنیست به هر صورتی که هست
در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست
۸با خویشتن همی بَرم این شوق تا به خاک
وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست
۹فریاد مردمان همه از دستِ دشمن است
فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
۱۰