شادی به روزگار گدایان کوی دوست
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
۱گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم
ننشیند از کشیدنِ خاطر به سوی دوست
۲صبرم ز روی دوست میسر نمیشود
دانی طریق چیست؟ تحمل ز خوی دوست
۳ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
۴خاطر به باغ میرودم روز نوبهار
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
۵فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
ای باد! خاک من مطَلب جز به کوی دوست
۶سعدی چراغ مینکند در شب فراق
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
۷