این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟
تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
۱دل زنده میشود به امید وفای یار
جان رقص میکند به سماع کلام دوست
۲تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن
هر کاو فتاد مست محبت ز جام دوست
۳من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم
هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست
۴رنجور عشق به نشود جز به بوی یار
ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست
۵وقتی امیر مملکت خویش بودمی
اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست
۶گر دوست را به دیگری از من فراغتست
من دیگری ندارم قائممقام دوست
۷بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای
هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست
۸درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه؟
هیهات از افتقار من و احتشام دوست
۹گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست
اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
۱۰