صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
۱بر خودم گریه همیآید و بر خندهٔ تو
تا تبسّم چه کنی بیخبر از مَبْسَم دوست
۲ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست
۳گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
۴تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
۵من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
۶نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
۷هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
۸