ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست
۱اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو
به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست
۲سرم فدای قفای ملامتست چه باک
گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست
۳به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی
به خون خسته اگر تشنهای هلا ای دوست
۴چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد
به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست
۵وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر
به حق آن که نیم یار بیوفا ای دوست
۶هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست
۷غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت
مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست
۸اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز
و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست
۹بساز با من رنجور ناتوان ای یار
ببخش بر من مسکین بینوا ای دوست
۱۰حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند
به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست
۱۱