ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست
۱به بندگی و صغیری گرت قبول کند
سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست
۲به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست
۳جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت
نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست
۴نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس
که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست
۵مرا که دیده به دیدار دوست برکردم
حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست
۶و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق
کجا روم که نمیباشدم گزیر از دوست
۷به هر طریق که باشد اسیر دشمن را
توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست
۸که در ضمیر من آید ز هر که در عالم
که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست
۹تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل
من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست
۱۰رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی
که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست
۱۱