سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست
۱شرابخوردهٔ معنی چو در سماع آید
چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست
۲هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد
به ترک خویش بگوید که خصم عربدهجوست
۳حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر
که قطره قطرهٔ باران چو با هم آمد جوست
۴نمیرود که کمندش همیبَرَد مشتاق
چه جای پند نصیحتکنانِ بیهدهگوست
۵چو در میانهٔ خاک اوفتادهای بینی
از آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست
۶چرا و چون نرسد بندگان مخلص را
رواست گر همه بد میکنی بکن که نکوست
۷کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر
کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست
۸بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم
که دل به غمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست
۹هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را
به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست
۱۰به آب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشق
نظر به صفحهٔ اوّل مکن که توبرتوست
۱۱