ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپرس که انگشتهاش در خون است
۱وگر حدیث کنم تندرست را چه خبر
که اندرون جراحترسیدگان چون است؟
۲به حسن طلعت لیلی نگاه مینکند
فتاده در پی بیچارهای که مجنون است
۳خیال روی کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است
۴خجستهروز کسی کز درش تو بازآیی
که بامداد به روی تو فال میمون است
۵چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست
به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون است
۶اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد
مرا به هر چه تو گویی ارادت افزون است
۷نه، پادشاه منادی زده است، می مخورید
بیا که چشم و دهان تو مست و میگون است
۸کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد
از آب دیده، تو گویی کنار جیحون است
۹