مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
۱به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
۲اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
۳حقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
۴نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
۵اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
۶درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
۷به لالهزار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لالهزار منست
۸ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
۹و گر مراد تو اینست بیمرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
۱۰