سرمست درآمد از درم دوست
لب خندهزنان چو غنچه در پوست
۱چون دیدمش آن رخ نگارین
در خود به غلط شدم که این اوست
۲رضوان در خلد باز کردند
کز عطر مشام روح خوشبوست
۳پیش قدمش به سر دویدم
در پای فتادمش که ای دوست
۴یک باره به ترک ما بگفتی
زنهار نگویی این نه نیکوست
۵بر من که دلم چو شمع یکتاست
پیراهن غم چو شمع دَهتوست
۶چشمش به کرشمه گفت با من
در نرگس مست من چه آهوست؟
۷گفتم همه نیکوییست لیکن
این است که بیوفا و بدخوست
۸بشنو نفسی دعای سعدی
گر چه همه عالمت دعاگوست
۹