بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
۱روا بود که چنین بیحساب دل ببری؟
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست
۲توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
۳به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز
ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست
۴کسی نماند که بر درد من نبخشاید
کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست
۵هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم همچنان صفایی هست
۶به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت
هنوز جهل مصور که کیمیایی هست
۷به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
و گر به کام رسد همچنان رجایی هست
۸به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست
که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست
۹