مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
۱وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
۲مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
۳اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
۴به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
۵ندانم قامتست آن یا قیامت
که میگوید چنین سرو روان هست
۶توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
۷بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
۸برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست
۹