شراب از دست خوبان سلسبیلست
و گر خود خون مِیخواران سبیلست
۱نمیدانم رطب را چاشنی چیست
همی بینم که خرما بر نخیلست
۲نه وسمست آن به دلبندی خضیبست
نه سرمست آن به جادویی کحیلست
۳سرانگشتان صاحب دلفریبش
نه در حنا که در خون قتیلست
۴الا ای کاروان محمل برانید
که ما را بند بر پای رحیلست
۵هر آن شب در فراق روی لیلی
که بر مجنون رود لیلی طویلست
۶کمندش میدواند پای مشتاق
بیابان را نپرسد چند میلست
۷چو مور افتان و خیزان رفت باید
و گر خود ره به زیر پای پیلست
۸حبیب آن جا که دستی برفشاند
محب ار سر نیفشاند بخیلست
۹ز ما گر طاعت آید شرمساریم
و ز ایشان گر قبیح آید جمیلست
۱۰بدیل دوستان گیرند و یاران
ولیکن شاهد ما بیبدیلست
۱۱سخن بیرون مگوی از عشق سعدی
سخن عشقست و دیگر قال و قیلست
۱۲