مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحراییست؟
قرینِ دوست به هرجا که هست، خوش جاییست
۱کسی که روی تو دیدهست از او عجب دارم
که باز در همه عمرش سرِ تماشاییست
۲امیدِ وصل مدار و خیالِ دوست مبند
گرت به خویشتن از ذکرِ دوست، پرواییست
۳چو بر ولایتِ دل دست یافت لشکرِ عشق
به دست باش که هر بامداد، یغماییست
۴به بوی زلف تو با باد، عیشها دارم
اگرچه عیب کنندم که بادپیماییست
۵فَراغِ صحبتِ دیوانگان کجا باشد
تو را که هر خَمِ مویی، کمندِ داناییست؟
۶ز دستِ عشق تو هرجا که میروم دستی
نهاده بر سر و خاری شکسته در پاییست
۷هزار سرو به معنی به قامتت نرسد
وگرچه سرو، به صورت، بلندبالاییست
۸تو را که گفت که حلوا دهم به دستِ رقیب؟
به دستِ خویشتنم زهر ده که حلواییست
۹نه خاص در سرِ من، عشق در جهان آمد
که هر سری که تو بینی، رهینِ سوداییست
۱۰تو را ملامتِ سعدی حلال کی باشد؟
که بر کناری و او در میانِ دریاییست
۱۱