مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
۱چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکُند عهد آشیان ای دوست
۲گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟
۳دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست
بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»
۴تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست
۵جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست
۶به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
۷مناسب لب لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست
۸مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست
۹که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟
به دوستی که غلط میبَرد گمان ای دوست
۱۰که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
۱۱