سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
۱تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
۲همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
۳روزگاریست که سودای تو در سر دارم
مگرم سر برود تا برود سودایت
۴قدر آن خاک ندارم که بر او میگذری
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
۵دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار
تا فرو رفت به گل پای جهان پیمایت
۶چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص
گر تأمل نکند صورت جان آسایت
۷دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
هم در آیینه توان دید مگر همتایت
۸روز آن است که مردم ره صحرا گیرند
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
۹دوش در واقعه دیدم که نگارین میگفت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
۱۰عاشق صادق دیدار من آنگه باشی
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
۱۱طالب آن است که از شیر نگرداند روی
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت
۱۲