بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
۱بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
۲ملامتِ منِ مسکین کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت
۳ز حرص من چه گشاید؟ تو ره به خویشتنم ده
که چشم سعی ضعیف است بیچراغ هدایت
۴مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
۵جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین بس است حد جنایت
۶به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت؟
۷به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت
۸کمال حُسن وجودت به وصف راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
۹مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
هنوز وصف جمالت نمیرسد به نهایت
۱۰فراقنامهٔ سعدی به هیچ گوش نیامد
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت
۱۱