آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
الحق آراسته خلقی و جمالی دارد
۱درد دل پیش که گویم که به جز باد صبا
کس ندانم که در آن کوی مجالی دارد
۲دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راه
تشنه میمیرد و شخص آب زلالی دارد
۳زندگانی نتوان گفت و حیاتی که مراست
زنده آنست که با دوست وصالی دارد
۴من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول
گر تو را از من و از غیر ملالی دارد
۵مرغ بر بام تو ره دارد و من بر سر کوی
حبذا مرغ که آخر پر و بالی دارد
۶غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد
۷طالب وصل تو چون مفلس و اندیشه گنج
حاصل آنست که سودای محالی دارد
۸عاقبت سر به بیابان بنهد چون سعدی
هر که در سر هوس چون تو غزالی دارد
۹