هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
صد کاروان عالم اسرار بگذرد
۱مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی
هر لحظه پیش مردم هشیار بگذرد
۲هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویش
وین دوست منتظر که دگربار بگذرد
۳گفتم به گوشهای بنشینم چو عاقلان
دیوانهام کند چو پریوار بگذرد
۴گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش
دردیست در دلم که ز دیوار بگذرد
۵بازار حسن جمله خوبان شکستهای
ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد
۶غایب مشو که عمر گرانمایه ضایعست
الا دمی که در نظر یار بگذرد
۷آسایشست رنج کشیدن به بوی آنک
روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد
۸ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما
گر محتسب به خانه خمار بگذرد
۹سعدی به خویشتن نتوان رفت سوی دوست
کان جا طریق نیست که اغیار بگذرد
۱۰