دلی که دید، که پیرامُن خطر میگشت؟
چو شمع زار و چو پروانه در به در میگشت
۱هزار گونه غم از چپ و راست دامنگیر
هنوز در تک و پوی غمی دگر میگشت
۲سرش مدام ز شور شرابِ عشق خراب
چو مست دائم از آن گِرد شور و شر میگشت
۳چو بیدلان همه در کار عشق میآویخت
چو ابلهان همه از راه عقل برمیگشت
۴ز بخت، بیره و آیین و پا و سر میزیست
ز عشق، بیدل و آرام و خواب و خور میگشت
۵هزار بارش از این پند بیشتر دادم
که گِرد بیهده کم گَرد و بیشتر میگشت
۶به هر طریق که باشد نصیحتش مکنید
که او به قول نصیحتکنان بَتَر میگشت
۷