خیال روی توام، دوش در نظر میگشت
وجود خستهام از عشق، بیخبر میگشت
۱همای شخص من از آشیان شادی، دور
چو مرغِ حلقبریده به خاک بر میگشت
۲دلِ ضعیفم از آن کرد آهِ خونآلود
که در میانهٔ خونابهٔ جگر میگشت
۳چنان غریو برآورده بودم از غمِ عشق
که بر موافقتم زهره نوحهگر میگشت
۴ز آب دیدهٔ من فرش خاک تر میشد
ز بانگ نالهٔ من گوش چرخ کر میگشت
۵قیاس کن که دلم را چه تیر عشق رسید
که پیش ناوک هجر تو جان سپر میگشت
۶صبور باش و بدین روز دل بِنه سعدی
که روز اولم، این روز در نظر میگشت
۷