حدیث عشق به طومار در نمیگنجد
بیان دوست به گفتار در نمیگنجد
۱سماع انس که دیوانگان از آن مستند
به سمع مردم هشیار در نمیگنجد
۲میسرت نشود عاشقی و مستوری
ورع به خانهٔ خمار در نمیگنجد
۳چنان فراخ نشستهست یار در دل تنگ
که بیش زحمت اغیار در نمیگنجد
۴تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد
که عرض جامه به بازار در نمیگنجد
۵دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم
که با تو صورت دیوار در نمیگنجد
۶خبر که میدهد امشب رقیب مسکین را
که سگ به زاویهٔ غار در نمیگنجد
۷چو گل به بار بود همنشین خار بود
چو در کنار بود خار در نمیگنجد
۸چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست
که سعی دشمن خونخوار در نمیگنجد
۹به چشم دل نظرت میکنم که دیدهٔ سر
ز برق شعلهٔ دیدار در نمیگنجد
۱۰ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست
گدا میان خریدار در نمیگنجد
۱۱