دیوان اشعار

ترجیع بند سعدی

شاعر
سعدی
وزن
مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای سروِ بلند قامتِ دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

۱

در پای لطافت تو میراد

هر سروِ سهی که بر لب جوست

۲

نازک‌بدنی که می‌نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

۳

مه‌پاره به بام اگر برآید

که فرق کند، که ماه یا اوست؟

۴

آن خرمن گُل، نه گُل، که باغ است

نه باغ ارم، که باغ مینوست

۵

آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟

یا بوی دهانِ عنبرین‌بوست؟

۶

در حلقهٔ صولَجان زلفش

بیچاره دل اوفتاده چون گوست

۷

می‌سوزد و همچنان هوادار

می‌میرد و همچنان دعاگوست

۸

خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق

در گردن دیدهٔ بلاجوست

۹

من بندهٔ لعبتان سیمین

کآخر دل آدمی نه از روست

۱۰

بسیار ملامتم بکردند

کاَندر پی او مَرو که بدخوست

۱۱

ای سخت‌دلان سست‌پیمان!

این شرط وفا بوَد که بی‌دوست

۱۲

بنشینم و صبر پیش گیرم؟

دنبالهٔ کار خویش گیرم؟

۱۳

در عهد تو ای نگار دلبند!

بس عهد که بشکنند و سوگند

۱۴

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

۱۵

از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست

همچون مگس از برابر قند

۱۶

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخِ صبر برکند

۱۷

در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست

مادر به جمال، چون تو فرزند

۱۸

باد است نصیحتِ رفیقان

واندوهِ فراق، کوهِ الوند

۱۹

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

۲۰

این جور که می‌بریم، تا کی؟

وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟

۲۱

چون مرغ به طَمْعِ دانه در دام

چون گرگ به بوی دنبه در بند

۲۲

افتادم و مصلحت چنین بود

بی‌بند، نگیرد آدمی پند

۲۳

مستوجب این و بیش از اینم

باشد که چو مردم خردمند

۲۴

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۲۵

امروز جفا نمی‌کند کَس

در شهر، مگر تو می‌کنی؛ بس؟

۲۶

در دام تو عاشقان گرفتار

در بند تو دوستان مُحَبَّس

۲۷

یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّ

مِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس

۲۸

صبحی که مشام جان عشاق

خوش‌بوی کند إِذا تَنَفَّس

۲۹

أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰ

أَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس

۳۰

اندام تو خود حریر چین است

دیگر چه کنی قبای اطلس؟

۳۱

من در همه قول‌ها فصیحم

در وصف شمایل تو أَخْرَس

۳۲

جان در قدَمت کنم ولیکن

ترسم ننهی تو پای بر خس

۳۳

ای صاحب حُسن! در وفا کوش

کاین حُسن، وفا نکرد با کس

۳۴

آخر به زکاتِ تندرستی

فریادِ دلِ شکستگان رس

۳۵

مِن‌بعد مکن چنان کز این پیش

ورنه به خدا که من از این پس

۳۶

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۳۷

گفتار خوش و لبان باریک

ما أَطْیبَ فاک، جَلَّ باریک

۳۸

از روی تو ماه آسمان را

شرم آمد و شد هلالِ باریک

۳۹

یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍ

واللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک

۴۰

از بهر خدا، که مالکان، جور

چندین نکنند بر مَمالیک

۴۱

شاید که به پادشه بگویند

«تُرک تو بریخت خون تاجیک»

۴۲

دانی که چه شب گذشت بر من؟

لایأتِ بِمِثْلِها أَعادیک

۴۳

با این همه گر حیات باشد

هم روز شود شبانِ تاریک

۴۴

فی‌الجمله نمانْد صبر و آرام

کم تَزْجُرُنی و کم أُداریک

۴۵

دردا که به خیره، عمر بگذشت

ای دل! تو مرا نمی‌گذاری ک

۴۶

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۴۷

چشمی که نظر نگه ندارد

بس فتنه که با سِرِ دل آرد

۴۸

آهوی کمند زلف خوبان

خود را به هلاک می‌سپارد

۴۹

فریاد ز دست نقش، فریاد

وآن دست که نقش می‌نگارد

۵۰

هر جا که مُوَلَّهی چو فرهاد

شیرین‌صفتی بَرو گمارد

۵۱

کس بار مشاهدت نچیند

تا تخمِ مجاهدت نکارد

۵۲

نالیدن عاشقان دل‌سوز

ناپخته مَجاز می‌شمارد

۵۳

عیبش مکنید هوشمندان!

گر سوخته‌خرمنی، بزارد

۵۴

خاری چه بود به پای مشتاق؟

تیغیش بِران که سر نخارد

۵۵

حاجت به درِ کسی‌ست ما را

کاو حاجت کس نمی‌گزارد

۵۶

گویند «برو ز پیش جورش»

من می‌روم، او نمی‌گذارد

۵۷

من خود نه به اختیار خویشم

گر دست ز دامنم بدارد

۵۸

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۵۹

بعد از طلبِ تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

۶۰

ره می‌ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

۶۱

من مرغِ زبونِ دامِ اُنسم

هر چند که می‌کشی پَرم نیست

۶۲

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که «هست»، باورم نیست

۶۳

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

۶۴

گویند «بکوش تا بیابی»

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

۶۵

قِسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم، میسرم نیست

۶۶

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حَظِّ نظر، برابرم نیست

۶۷

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشهٔ صبر، بهترم نیست

۶۸

با بخت، جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

۶۹

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۷۰

ای دل! نَه هزار عهد کردی؟

کاندر طلب هوا نگردی؟

۷۱

کس را چه گنه؟ تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

۷۲

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق، روی‌زردی؟

۷۳

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصهٔ عشق درنوردی

۷۴

ای سیم‌تنِ سیاه‌گیسو!

کز فکر، سرم سپید کردی

۷۵

بسیار سیه، سپید کرده‌ست

دورانِ سپهرِ لاجوردی

۷۶

صلح است میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

۷۷

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خُردی

۷۸

با درد توام خوش‌ست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

۷۹

گفتی که «صبور باش»، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

۸۰

هم چاره، تَحَمُّل است و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مَردی

۸۱

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم؟

۸۲

بگذشت و نگه نکرد با من

در پای‌کشان، ز کبر، دامن

۸۳

دو نرگسِ مستِ نیم‌خوابش

در پیش و به حسرت از قفا من

۸۴

ای قبلهٔ دوستان مشتاق!

گر با همه آن کنی که با من

۸۵

بسیار کسان که جانِ شیرین

در پای تو ریزد، اولا من

۸۶

گفتم که شکایتی بخوانم

از دست تو پیش پادشا من

۸۷

کاین سخت‌دلی و سست‌مهری

جرم از طرف تو بود یا من؟

۸۸

دیدم که نه شرط مهربانی‌ست

گر بانگ برآرم از جفا من

۸۹

گر سر برود، فدای پایت

دست از تو نمی‌کنم رها من

۹۰

جز وصل توام حرام بادا

حاجت که بخواهم از خدا من

۹۱

گویندم «ازو نظر بپرهیز»

پرهیز ندانم از قضا من

۹۲

هرگز نشنیده‌ای که یاری

بی‌یار، صبور بود تا من

۹۳

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۹۴

ای روی تو آفتابِ عالم!

انگشت‌نمای آلِ آدم!

۹۵

احیای روان مردگان را

بویت نفسِ مسیحِ مریم

۹۶

بر جان عزیزت آفرین باد

بر جسمِ شریفت اسم اعظم

۹۷

محبوب منی چو دیدهٔ راست

ای سرو روان به ابروی خم!

۹۸

دستان، که تو داری ای پری‌روی!

بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم

۹۹

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی مُتَعَشِّقند و من هم

۱۰۰

شیرینِ جهان تویی به تحقیق

بگذار حدیث ما تَقَدَّم

۱۰۱

خوبیت مُسَلَّم‌ست و ما را

صبر از تو نمی‌شود مُسَلَّم

۱۰۲

تو عهد وفایِ خود شکستی

وز جانب ما، هنوز محکم

۱۰۳

مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم

۱۰۴

بی‌ما تو به سر بَری همه عمر

من بی‌تو گمان مبر که یک‌دم

۱۰۵

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۰۶

گل را مبرید پیش من نام

با حُسن وجود آن گل‌اندام

۱۰۷

انگشت‌نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مهِ تام

۱۰۸

بر ما همه عیب‌ها بگفتند

«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»

۱۰۹

ما خود زده‌ایم جام بر سنگ

دیگر مزنید سنگ بر جام

۱۱۰

آخر نگهی به سوی ما کن

ای دولت خاص و حسرت عام!

۱۱۱

بس در طلب تو دیگ سودا

پختیم و هنوز کار ما خام

۱۱۲

درمانِ اسیرِ عشق، صبرست

تا خود به کجا رسد سرانجام

۱۱۳

من در قدم تو خاک بادم

باشد که تو بر سرم نهی گام

۱۱۴

دور از تو شکیب چند باشد؟

ممکن نشود بر آتش آرام

۱۱۵

در دام غمت چو مرغِ وحشی

می‌پیچم و سخت می‌شود دام

۱۱۶

من بی‌تو نه راضیم ولیکن

چون کام نمی‌دهی به ناکام

۱۱۷

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۱۸

ای زلف تو هر خمی کمندی!

چشمت به کرشمه، چشم‌بندی!

۱۱۹

مَخرام بدین صفت، مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی

۱۲۰

ای آینه! ایمنی که ناگاه

در تو رسد آه دردمندی؟

۱۲۱

یا چهره بپوش یا بسوزان

بر روی چو آتشت، سپندی

۱۲۲

دیوانهٔ عشقت ای پری‌روی!

عاقل نشود به هیچ پندی

۱۲۳

تلخ‌ست دهان عیشم از صبر

ای تَنگِ شکر! بیار قندی

۱۲۴

ای سرو! به قامتش چه مانی؟

زیباست ولی نه هر بلندی

۱۲۵

گِریم به امید و دشمنانم

بر گریه زنند ریشخندی

۱۲۶

کاجی ز درم درآمدی دوست

تا دیدهٔ دشمنان بِکندی

۱۲۷

یا رب! چه شدی اگر به رحمت

باری سوی ما نظر فکندی؟

۱۲۸

یک چند به خیره، عمر بگذشت

مِن بعد بر آن سرم که چندی

۱۲۹

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۳۰

آیا که به لب رسید جانم

آوَخ که ز دست، شد عِنانم

۱۳۱

کس دید چو من ضعیف هرگز؟

کز هستی خویش در گمانم

۱۳۲

پروانه‌ام اوفتان و خیزان

یک باره بسوز و وارهانم

۱۳۳

گر لطف کنی به جای اینم

ور جور کنی سزای آنم

۱۳۴

جز نقش تو نیست در ضمیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

۱۳۵

گر تلخ کنی به دوریم عیش

یادت چو شِکر کُند دهانم

۱۳۶

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

۱۳۷

با درد تو یاوری ندارم

وز دست تو مَخْلَصی ندانم

۱۳۸

عاقل بِجهد ز پیشِ شمشیر

من کشتهٔ سر بر آستانم

۱۳۹

چون در تو نمی‌توان رسیدن

به زآن نبوَد که تا توانم

۱۴۰

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۴۱

آن برگ گل‌ست یا بناگوش؟

یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟

۱۴۲

دست چو منی قیامه باشد

با قامت چون تویی در آغوش

۱۴۳

من ماه ندیده‌ام کُلَه‌دار

من سرو ندیده‌ام قباپوش

۱۴۴

وز رفتن و آمدن چه گویم؟

می‌آرد وَجد و می‌برد هوش

۱۴۵

روزی دهنی به خنده بگشاد

پسته، دهن تو گفت «خاموش»

۱۴۶

خاطر پی زهد و توبه می‌رفت

عشق آمد و گفت «زَرق مفروش»

۱۴۷

مُسْتَغْرِق یادت آن چنانم

کم هستی خویش شد فراموش

۱۴۸

یاران به نصیحتم چه گویند؟

«بنشین و صبور باش و مخروش»

۱۴۹

ای خام! من این چنین بر آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

۱۵۰

تا جهد بود به جان بکوشم

وآن گه به ضرورت از بنِ گوش

۱۵۱

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۵۲

طاقت برسید و هم بگفتم

عشقت که ز خلق می‌نهفتم

۱۵۳

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زآن روز که با غم تو جفتم

۱۵۴

آهنگ درازِ شب ز من پرس

کز فُرقت تو دمی نخفتم

۱۵۵

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس

دارم که به گریه سنگ سُفتم

۱۵۶

گر کشته شوم عجب مدارید

من خود ز حیات در شگفتم

۱۵۷

تقدیر درین میانم انداخت

چندان که کناره می‌گرفتم

۱۵۸

دی بر سر کوی دوست لَختی

خاکِ قدمش به دیده رُفتم

۱۵۹

نه خوارترم ز خاک، بگذار

تا در قدم عزیزش اُفتم

۱۶۰

زآن گه که برفتی از کنارم

صبر از دل ریش گفت «رفتم»

۱۶۱

می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت

«بی‌ما چه کنی؟» به لابه گفتم

۱۶۲

«بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم»

۱۶۳

باری بگذر که در فراقت

خون شد دل ریش از اشتیاقت

۱۶۴

بگشای دهن که پاسخ تلخ

گویی شکرست در مذاقت

۱۶۵

در کشتهٔ خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت

۱۶۶

تو خنده‌زنان چو شمع و خلقی

پروانه‌صفت در احتِراقت

۱۶۷

ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وُثاقت؟

۱۶۸

مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن

عینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْ

۱۶۹

بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی‌رسد به ساقت

۱۷۰

تو مست شراب و خواب و ما را

بی‌خوابی بکُشت در تِیاقت

۱۷۱

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آن که در فراقت

۱۷۲

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۷۳

آوَخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

۱۷۴

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

۱۷۵

پرورده بُدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

۱۷۶

غم نیز چه بودی ار برفتی؟

آن روز که غم‌گسار برگشت

۱۷۷

رحمت کن اگر شکسته‌ای را

صبر از دل بی‌قرار برگشت

۱۷۸

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سرکوفته‌ای چو مار برگشت

۱۷۹

زین بحر عمیق جان به در برد

آن کس که هم از کنار برگشت

۱۸۰

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

۱۸۱

بیچارگی‌ست چارهٔ عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

۱۸۲

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۸۳

هر دل که به عاشقی، زبون نیست

دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست

۱۸۴

جز دیدهٔ شوخ عاشقان را

بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست

۱۸۵

کوته‌نظری به خلوتم گفت

«سودا مکن، آخرت جنون نیست»

۱۸۶

گفتم «ز تو کی برآید این دود

کِت آتش غم در اندرون نیست؟»

۱۸۷

عاقل داند که نالهٔ زار

از سوزش سینه‌ای برون نیست

۱۸۸

تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص، رهنمون نیست

۱۸۹

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست

۱۹۰

گر بُکْشد و گر مُعاف دارد

در قبضهٔ او چو من زبون نیست

۱۹۱

دانی به چه مانَد آب چشمم؟

سیماب، که یک دمش سکون نیست

۱۹۲

در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست

۱۹۳

جان برخیِ روی یار کردم

گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست

۱۹۴

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۱۹۵

در پای تو هر که سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت

۱۹۶

در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت

۱۹۷

کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت

۱۹۸

نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت

۱۹۹

بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت

۲۰۰

جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت

۲۰۱

روزی گفتم کسی چو من جان

از بهر تو در خطر نینداخت

۲۰۲

گفتا «نه، که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیف‌تر نینداخت»

۲۰۳

با آن که همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت

۲۰۴

نومید نیَم که چشمِ لطفی

بر من فِکَند؛ وگر نینداخت

۲۰۵

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۲۰۶

ای بر تو قبای حُسن چالاک!

صد پیرهن از محبتت چاک!

۲۰۷

پیشت به تواضع‌ست گویی

افتادن آفتاب بر خاک

۲۰۸

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

۲۰۹

مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک

۲۱۰

اول، دلِ برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فِتراک

۲۱۱

بعد از تو به هیچ کس ندارم

امّید و زِ کس نیآیدم باک

۲۱۲

درد از جهت تو عین داروست

زهر از قِبَل تو محض تریاک

۲۱۳

سودای تو آتشی جهان‌سوز

هجران تو ورطه‌ای خطرناک

۲۱۴

روی تو چه جای سحر بابِل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟

۲۱۵

سعدی! بس ازین سخن، که وصفش

دامن ندهد به دستِ ادراک

۲۱۶

گَرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گِردِ اَفلاک

۲۱۷

پای طلب از روش فرو ماند

می‌بینم و حیله نیست اِلّاک

۲۱۸

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۲۱۹

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر! نی

۲۲۰

جز سوی تو میل خاطرم، نه

جز در رخ تو مرا نظر نی

۲۲۱

خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی

۲۲۲

پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی

۲۲۳

ای آن که به باغ دلبری بَر!

چون قد خوش تو یک شجر نی

۲۲۴

چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی

۲۲۵

آوازهٔ من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی

۲۲۶

از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی

۲۲۷

باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من! وگر نی

۲۲۸

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۲۲۹

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا

۲۳۰

کآن فتنه که روی خوب دارد

هر جا که نشست، خاست غوغا

۲۳۱

صاحب‌نظری که دید رویش

دیوانهٔ عشق گشت و شیدا

۲۳۲

دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مردِ دانا

۲۳۳

چشم از پی دیدن تو دارم

من بی‌تو خَسَم کنار دریا

۲۳۴

از جور رقیب تو ننالم

خارست نخُست بار خرما

۲۳۵

سعدی غم دل نهفته می‌دار

تا می‌نشوی ز غیر رسوا

۲۳۶

گفته‌ست مگر حسود با تو؟

زنهار مرو ازین پس آنجا

۲۳۷

من نیز اگر چه ناشکیبم

روزی دو برای مصلحت را

۲۳۸

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۲۳۹

بِربود جمالت ای مه نو!

از ماه شب چهارده ضَو

۲۴۰

چون می‌گذری بگو به طاوس

«گر جلوه‌کنان روی چنین رَو»

۲۴۱

گر لاف زنم که من صبورم

بعد از تو، حکایت‌ست و مشنو

۲۴۲

دستی ز غمت نهاده بر دل

چشمی ز پیت فتاده در گَو

۲۴۳

یا از در عاشقان درون آی

یا از دل طالبان برون شو

۲۴۴

زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟

بنیاد وجود ما کَن و رو

۲۴۵

یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسی

اللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو

۲۴۶

با من چو جَویی ندید معشوق

نگرفت حدیث من به یک جَو

۲۴۷

گفتم «کهنم مبین، که روزی

بینی، که شود به خلعتی نو

۲۴۸

در سایهٔ شاهِ آسمان‌قدر

مه‌طلعتِ آفتاب‌پرتو

۲۴۹

وز لفظ من این حدیث شیرین

گر می‌نرسد به گوشِ خسرو

۲۵۰

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

۲۵۱

دربارهٔ سعدی

۲٬۰۱۰ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ دیوان اشعار (۱ شعر) قرار دارد.