ای سروِ بلند قامتِ دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
۱در پای لطافت تو میراد
هر سروِ سهی که بر لب جوست
۲نازکبدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
۳مهپاره به بام اگر برآید
که فرق کند، که ماه یا اوست؟
۴آن خرمن گُل، نه گُل، که باغ است
نه باغ ارم، که باغ مینوست
۵آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟
یا بوی دهانِ عنبرینبوست؟
۶در حلقهٔ صولَجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
۷میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
۸خونِ دلِ عاشقانِ مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
۹من بندهٔ لعبتان سیمین
کآخر دل آدمی نه از روست
۱۰بسیار ملامتم بکردند
کاَندر پی او مَرو که بدخوست
۱۱ای سختدلان سستپیمان!
این شرط وفا بوَد که بیدوست
۱۲بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
۱۳در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
۱۴دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
۱۵از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
۱۶عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخِ صبر برکند
۱۷در هیچ زمانهای نزادهست
مادر به جمال، چون تو فرزند
۱۸باد است نصیحتِ رفیقان
واندوهِ فراق، کوهِ الوند
۱۹من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
۲۰این جور که میبریم، تا کی؟
وین صبر که میکنیم، تا چند؟
۲۱چون مرغ به طَمْعِ دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
۲۲افتادم و مصلحت چنین بود
بیبند، نگیرد آدمی پند
۲۳مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
۲۴بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۲۵امروز جفا نمیکند کَس
در شهر، مگر تو میکنی؛ بس؟
۲۶در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان مُحَبَّس
۲۷یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّ
مِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس
۲۸صبحی که مشام جان عشاق
خوشبوی کند إِذا تَنَفَّس
۲۹أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰ
أَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس
۳۰اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟
۳۱من در همه قولها فصیحم
در وصف شمایل تو أَخْرَس
۳۲جان در قدَمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس
۳۳ای صاحب حُسن! در وفا کوش
کاین حُسن، وفا نکرد با کس
۳۴آخر به زکاتِ تندرستی
فریادِ دلِ شکستگان رس
۳۵مِنبعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس
۳۶بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۳۷گفتار خوش و لبان باریک
ما أَطْیبَ فاک، جَلَّ باریک
۳۸از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلالِ باریک
۳۹یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍ
واللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک
۴۰از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر مَمالیک
۴۱شاید که به پادشه بگویند
«تُرک تو بریخت خون تاجیک»
۴۲دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأتِ بِمِثْلِها أَعادیک
۴۳با این همه گر حیات باشد
هم روز شود شبانِ تاریک
۴۴فیالجمله نمانْد صبر و آرام
کم تَزْجُرُنی و کم أُداریک
۴۵دردا که به خیره، عمر بگذشت
ای دل! تو مرا نمیگذاری ک
۴۶بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۴۷چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سِرِ دل آرد
۴۸آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک میسپارد
۴۹فریاد ز دست نقش، فریاد
وآن دست که نقش مینگارد
۵۰هر جا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرینصفتی بَرو گمارد
۵۱کس بار مشاهدت نچیند
تا تخمِ مجاهدت نکارد
۵۲نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مَجاز میشمارد
۵۳عیبش مکنید هوشمندان!
گر سوختهخرمنی، بزارد
۵۴خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بِران که سر نخارد
۵۵حاجت به درِ کسیست ما را
کاو حاجت کس نمیگزارد
۵۶گویند «برو ز پیش جورش»
من میروم، او نمیگذارد
۵۷من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
۵۸بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۵۹بعد از طلبِ تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
۶۰ره میندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
۶۱من مرغِ زبونِ دامِ اُنسم
هر چند که میکشی پَرم نیست
۶۲گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که «هست»، باورم نیست
۶۳مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
۶۴گویند «بکوش تا بیابی»
میکوشم و بخت یاورم نیست
۶۵قِسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم، میسرم نیست
۶۶ای کاش مرا نظر نبودی
چون حَظِّ نظر، برابرم نیست
۶۷فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر، بهترم نیست
۶۸با بخت، جدل نمیتوان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
۶۹بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۷۰ای دل! نَه هزار عهد کردی؟
کاندر طلب هوا نگردی؟
۷۱کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
۷۲دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق، رویزردی؟
۷۳یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
۷۴ای سیمتنِ سیاهگیسو!
کز فکر، سرم سپید کردی
۷۵بسیار سیه، سپید کردهست
دورانِ سپهرِ لاجوردی
۷۶صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
۷۷سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خُردی
۷۸با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
۷۹گفتی که «صبور باش»، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
۸۰هم چاره، تَحَمُّل است و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مَردی
۸۱بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
۸۲بگذشت و نگه نکرد با من
در پایکشان، ز کبر، دامن
۸۳دو نرگسِ مستِ نیمخوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
۸۴ای قبلهٔ دوستان مشتاق!
گر با همه آن کنی که با من
۸۵بسیار کسان که جانِ شیرین
در پای تو ریزد، اولا من
۸۶گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من
۸۷کاین سختدلی و سستمهری
جرم از طرف تو بود یا من؟
۸۸دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من
۸۹گر سر برود، فدای پایت
دست از تو نمیکنم رها من
۹۰جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
۹۱گویندم «ازو نظر بپرهیز»
پرهیز ندانم از قضا من
۹۲هرگز نشنیدهای که یاری
بییار، صبور بود تا من
۹۳بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۹۴ای روی تو آفتابِ عالم!
انگشتنمای آلِ آدم!
۹۵احیای روان مردگان را
بویت نفسِ مسیحِ مریم
۹۶بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسمِ شریفت اسم اعظم
۹۷محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم!
۹۸دستان، که تو داری ای پریروی!
بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
۹۹تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی مُتَعَشِّقند و من هم
۱۰۰شیرینِ جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تَقَدَّم
۱۰۱خوبیت مُسَلَّمست و ما را
صبر از تو نمیشود مُسَلَّم
۱۰۲تو عهد وفایِ خود شکستی
وز جانب ما، هنوز محکم
۱۰۳مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم
۱۰۴بیما تو به سر بَری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم
۱۰۵بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۰۶گل را مبرید پیش من نام
با حُسن وجود آن گلاندام
۱۰۷انگشتنمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مهِ تام
۱۰۸بر ما همه عیبها بگفتند
«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»
۱۰۹ما خود زدهایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام
۱۱۰آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام!
۱۱۱بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام
۱۱۲درمانِ اسیرِ عشق، صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
۱۱۳من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام
۱۱۴دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
۱۱۵در دام غمت چو مرغِ وحشی
میپیچم و سخت میشود دام
۱۱۶من بیتو نه راضیم ولیکن
چون کام نمیدهی به ناکام
۱۱۷بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۱۸ای زلف تو هر خمی کمندی!
چشمت به کرشمه، چشمبندی!
۱۱۹مَخرام بدین صفت، مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
۱۲۰ای آینه! ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی؟
۱۲۱یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت، سپندی
۱۲۲دیوانهٔ عشقت ای پریروی!
عاقل نشود به هیچ پندی
۱۲۳تلخست دهان عیشم از صبر
ای تَنگِ شکر! بیار قندی
۱۲۴ای سرو! به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی
۱۲۵گِریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی
۱۲۶کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بِکندی
۱۲۷یا رب! چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟
۱۲۸یک چند به خیره، عمر بگذشت
مِن بعد بر آن سرم که چندی
۱۲۹بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۳۰آیا که به لب رسید جانم
آوَخ که ز دست، شد عِنانم
۱۳۱کس دید چو من ضعیف هرگز؟
کز هستی خویش در گمانم
۱۳۲پروانهام اوفتان و خیزان
یک باره بسوز و وارهانم
۱۳۳گر لطف کنی به جای اینم
ور جور کنی سزای آنم
۱۳۴جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
۱۳۵گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شِکر کُند دهانم
۱۳۶اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
۱۳۷با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخْلَصی ندانم
۱۳۸عاقل بِجهد ز پیشِ شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم
۱۳۹چون در تو نمیتوان رسیدن
به زآن نبوَد که تا توانم
۱۴۰بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۴۱آن برگ گلست یا بناگوش؟
یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟
۱۴۲دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش
۱۴۳من ماه ندیدهام کُلَهدار
من سرو ندیدهام قباپوش
۱۴۴وز رفتن و آمدن چه گویم؟
میآرد وَجد و میبرد هوش
۱۴۵روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت «خاموش»
۱۴۶خاطر پی زهد و توبه میرفت
عشق آمد و گفت «زَرق مفروش»
۱۴۷مُسْتَغْرِق یادت آن چنانم
کم هستی خویش شد فراموش
۱۴۸یاران به نصیحتم چه گویند؟
«بنشین و صبور باش و مخروش»
۱۴۹ای خام! من این چنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
۱۵۰تا جهد بود به جان بکوشم
وآن گه به ضرورت از بنِ گوش
۱۵۱بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۵۲طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق مینهفتم
۱۵۳طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم
۱۵۴آهنگ درازِ شب ز من پرس
کز فُرقت تو دمی نخفتم
۱۵۵بر هر مژه قطرهای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سُفتم
۱۵۶گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم
۱۵۷تقدیر درین میانم انداخت
چندان که کناره میگرفتم
۱۵۸دی بر سر کوی دوست لَختی
خاکِ قدمش به دیده رُفتم
۱۵۹نه خوارترم ز خاک، بگذار
تا در قدم عزیزش اُفتم
۱۶۰زآن گه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت «رفتم»
۱۶۱میرفت و به کبر و ناز میگفت
«بیما چه کنی؟» به لابه گفتم
۱۶۲«بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
۱۶۳باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت
۱۶۴بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت
۱۶۵در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت
۱۶۶تو خندهزنان چو شمع و خلقی
پروانهصفت در احتِراقت
۱۶۷ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وُثاقت؟
۱۶۸مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن
عینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْ
۱۶۹بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمیرسد به ساقت
۱۷۰تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی بکُشت در تِیاقت
۱۷۱نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آن که در فراقت
۱۷۲بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۷۳آوَخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
۱۷۴برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
۱۷۵پرورده بُدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
۱۷۶غم نیز چه بودی ار برفتی؟
آن روز که غمگسار برگشت
۱۷۷رحمت کن اگر شکستهای را
صبر از دل بیقرار برگشت
۱۷۸عذرش بنه ار به زیر سنگی
سرکوفتهای چو مار برگشت
۱۷۹زین بحر عمیق جان به در برد
آن کس که هم از کنار برگشت
۱۸۰من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
۱۸۱بیچارگیست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
۱۸۲بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۸۳هر دل که به عاشقی، زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
۱۸۴جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
۱۸۵کوتهنظری به خلوتم گفت
«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
۱۸۶گفتم «ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟»
۱۸۷عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینهای برون نیست
۱۸۸تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص، رهنمون نیست
۱۸۹صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
۱۹۰گر بُکْشد و گر مُعاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
۱۹۱دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
۱۹۲در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
۱۹۳جان برخیِ روی یار کردم
گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
۱۹۴بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۹۵در پای تو هر که سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
۱۹۶در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
۱۹۷کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
۱۹۸نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
۱۹۹بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
۲۰۰جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
۲۰۱روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
۲۰۲گفتا «نه، که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت»
۲۰۳با آن که همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
۲۰۴نومید نیَم که چشمِ لطفی
بر من فِکَند؛ وگر نینداخت
۲۰۵بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۲۰۶ای بر تو قبای حُسن چالاک!
صد پیرهن از محبتت چاک!
۲۰۷پیشت به تواضعست گویی
افتادن آفتاب بر خاک
۲۰۸ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
۲۰۹مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
۲۱۰اول، دلِ برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فِتراک
۲۱۱بعد از تو به هیچ کس ندارم
امّید و زِ کس نیآیدم باک
۲۱۲درد از جهت تو عین داروست
زهر از قِبَل تو محض تریاک
۲۱۳سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطهای خطرناک
۲۱۴روی تو چه جای سحر بابِل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟
۲۱۵سعدی! بس ازین سخن، که وصفش
دامن ندهد به دستِ ادراک
۲۱۶گَرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گِردِ اَفلاک
۲۱۷پای طلب از روش فرو ماند
میبینم و حیله نیست اِلّاک
۲۱۸بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۲۱۹ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر! نی
۲۲۰جز سوی تو میل خاطرم، نه
جز در رخ تو مرا نظر نی
۲۲۱خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی
۲۲۲پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی
۲۲۳ای آن که به باغ دلبری بَر!
چون قد خوش تو یک شجر نی
۲۲۴چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذرهای ثمر نی
۲۲۵آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی
۲۲۶از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی
۲۲۷باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من! وگر نی
۲۲۸بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۲۲۹شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا
۲۳۰کآن فتنه که روی خوب دارد
هر جا که نشست، خاست غوغا
۲۳۱صاحبنظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
۲۳۲دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مردِ دانا
۲۳۳چشم از پی دیدن تو دارم
من بیتو خَسَم کنار دریا
۲۳۴از جور رقیب تو ننالم
خارست نخُست بار خرما
۲۳۵سعدی غم دل نهفته میدار
تا مینشوی ز غیر رسوا
۲۳۶گفتهست مگر حسود با تو؟
زنهار مرو ازین پس آنجا
۲۳۷من نیز اگر چه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را
۲۳۸بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۲۳۹بِربود جمالت ای مه نو!
از ماه شب چهارده ضَو
۲۴۰چون میگذری بگو به طاوس
«گر جلوهکنان روی چنین رَو»
۲۴۱گر لاف زنم که من صبورم
بعد از تو، حکایتست و مشنو
۲۴۲دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گَو
۲۴۳یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو
۲۴۴زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کَن و رو
۲۴۵یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسی
اللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو
۲۴۶با من چو جَویی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جَو
۲۴۷گفتم «کهنم مبین، که روزی
بینی، که شود به خلعتی نو
۲۴۸در سایهٔ شاهِ آسمانقدر
مهطلعتِ آفتابپرتو
۲۴۹وز لفظ من این حدیث شیرین
گر مینرسد به گوشِ خسرو
۲۵۰بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۲۵۱