در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
۱بر جان ضعیف آرزومند
زین بیش، جفا و جور مپسند
۲من چون تو دگر ندیدهام خوب
منظور جهانیان و محبوب
۳دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
۴ما را هوس تو کس نیاموخت
پروانه به جهد خویشتن سوخت
۵عشق آمد و چشم عقل بر دوخت
شوق آمد و بیخ صبر برکند
۶دوران تو نادر اوفتادست
کاین حسن، خدا به کس ندادست
۷در هیچ زمانهای نزادست
مادر به جمال چون تو فرزند
۸ای چشم و چراغ دیده و حی!
خون ریختنم چه میکنی هی؟
۹این جُور که میبریم تا کی؟
وین صبر که میکنیم تا چند؟
۱۰هر لحظه به سر درآیدم دود
فریاد و جزع نمیکند سود
۱۱افتادم و مصلحت چنین بود
بیبند نگیرد آدمی پند
۱۲دل رفت و عنان طاقت از دست
سیل آمد و ره نمیتوان بست
۱۳من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
۱۴مهر تو نگار سرو قامت
بر من رقمست تا قیامت
۱۵بادست به گوش من ملامت
واندوه فراق، کوه الوند
۱۶دل در طلب تو رفت و دینم
جان نیز طمع کنی یقینم
۱۷مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
۱۸بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
۱۹