باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۲۱ سعدی

شاعر
سعدی
قالب
مثنوی

جوانی پاکباز و پاکرو بود

که با پاکیزه‌رویی در گرو بود

۱

چنین خواندم که در دریای اعظم

به گردابی درافتادند با هم

۲

چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد

مبادا کاندر آن حالت بمیرد

۳

همی گفت از میان موج و تشویر

مرا بگذار و دست یار من گیر

۴

در این گفتن جهان بر وی برآشفت

شنیدندش که جان می‌داد و می‌گفت:

۵

حدیث عشق از آن بطّال منیوش

که در سختی کند یاری فراموش

۶

چنین کردند یاران زندگانی

ز کار افتاده بشنو تا بدانی

۷

که سعدی راه و رسم عشقبازی

چنان داند که در بغداد تازی

۸

دلارامی که داری دل در او بند

دگر چشم از همه عالم فرو بند

۹

اگر مجنون لیلی زنده گشتی

حدیث عشق از این دفتر نبشتی

۱۰

دربارهٔ سعدی

۲٬۰۱۰ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ باب پنجم در عشق و جوانی (۲۱ شعر) قرار دارد.