جوانی پاکباز و پاکرو بود
که با پاکیزهرویی در گرو بود
۱چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
۲چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد
۳همی گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
۴در این گفتن جهان بر وی برآشفت
شنیدندش که جان میداد و میگفت:
۵حدیث عشق از آن بطّال منیوش
که در سختی کند یاری فراموش
۶چنین کردند یاران زندگانی
ز کار افتاده بشنو تا بدانی
۷که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی
۸دلارامی که داری دل در او بند
دگر چشم از همه عالم فرو بند
۹اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق از این دفتر نبشتی
۱۰