بخش

باب پنجم در عشق و جوانی سعدی

این بخش از «گلستان» سعدی است و ۲۱ مورد منتشرشده دارد.

مورد منتشرشده
۲۱
صفحه
۲

ترتیب: صعودی · نزولی

اشعار (۲۱ مورد · نمایش ۱ تا ۱۶)

  1. ۱حکایت شمارهٔ ۱حسن میْمندی را گفتند: «سلطان محمود چندین بندهٔ صاحب‌جمال دارد که هر یکی بدیعِ جهانی‌اند. چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی…خواندن شعر ‹
  2. ۲حکایت شمارهٔ ۲گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادر الحُسن بود و با وی به سبیلِ مودّت و دیانت نظری داشت.خواندن شعر ‹
  3. ۳حکایت شمارهٔ ۳پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی نگفتی و گفتی:خواندن شعر ‹
  4. ۴حکایت شمارهٔ ۴یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان کرده و مَطْمَحِ نظرش جایی خطرناک و مَظنّهٔ‌ هلاک.خواندن شعر ‹
  5. ۵حکایت شمارهٔ ۵یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:خواندن شعر ‹
  6. ۶حکایت شمارهٔ ۶شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.خواندن شعر ‹
  7. ۷حکایت شمارهٔ ۷یکی، دوستی را که زمان‌ها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟خواندن شعر ‹
  8. ۸حکایت شمارهٔ ۸یاد دارم در ایّامِ پیشین که من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگاه اتّفاقِ مَغِیْب افتاد.خواندن شعر ‹
  9. ۹حکایت شمارهٔ ۹دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر مَلا افتاده. جورِ فراوان بردی و تحمّل بی‌کران کردی.خواندن شعر ‹
  10. ۱۰حکایت شمارهٔ ۱۰در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی کَالْبَدْرِ إذٰا…خواندن شعر ‹
  11. ۱۱حکایت شمارهٔ ۱۱یکی را پرسیدند از مُسْتَعْرِبانِ بغداد: مٰا تَقُولُ فِی الْمُرْدِ؟خواندن شعر ‹
  12. ۱۲حکایت شمارهٔ ۱۲یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب، چنان که عرب گوید: اَلتَّمْرُ…خواندن شعر ‹
  13. ۱۳حکایت شمارهٔ ۱۳طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قُبحِ مشاهدهٔ او مُجاهده می‌برد و می‌گفت: این چه طَلعتِ مَکروه است و هَیْأتِ مَمقوت و مَنظرِ ملعون و شمایلِ…خواندن شعر ‹
  14. ۱۴حکایت شمارهٔ ۱۴رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوقِ صحبت ثابت شده، آخر به سببِ نفعی اندک، آزارِ خاطرِ من روا داشت و دوستی…خواندن شعر ‹
  15. ۱۵حکایت شمارهٔ ۱۵یکی را زنی صاحب جمالِ جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علّتِ کابین در خانه مُتَمَکِّن بماند و مرد از مُحاورتِ او به جان رنجیدی و از مجاورتِ او…خواندن شعر ‹
  16. ۱۶حکایت شمارهٔ ۱۶یاد دارم که در ایّامِ جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی، در تموزی که حَرورش دهان بخوشانیدی و سَمومش مغز استخوان بجوشانیدی.خواندن شعر ‹