بخش
باب هفتم در تأثیر تربیت سعدی
این بخش از «گلستان» سعدی است و ۲۰ مورد منتشرشده دارد.
- مورد منتشرشده
- ۲۰
- صفحه
- ۲
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱حکایت شمارهٔ ۱یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود. پیش…خواندن شعر ‹
- ۲حکایت شمارهٔ ۲حکیمی پسران را پند همیداد که جانان پدر، هنر آموزید که مُلک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر، در سفر بر محل خطر است؛ یا دزد به یکبار…خواندن شعر ‹
- ۳حکایت شمارهٔ ۳یکی از فضلا تعلیم ملکزادهای همیداد و ضرب بیمحابا زدی و زجر بیقیاس کردی. باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند…خواندن شعر ‹
- ۴حکایت شمارهٔ ۴معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب، ترشرویِ تلخگفتار بدخویِ مردمآزار گداطبعِ ناپرهیزگار، که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش…خواندن شعر ‹
- ۵حکایت شمارهٔ ۵پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت. فیالجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و…خواندن شعر ‹
- ۶حکایت شمارهٔ ۶پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت: این فرزند توست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش.خواندن شعر ‹
- ۷حکایت شمارهٔ ۷یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همیگفت: ای پسر! چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزیست اگر به روزیده بودی به مقام از ملائکه…خواندن شعر ‹
- ۸حکایت شمارهٔ ۸اعرابیی را دیدم که پسر را همیگفت یا بُنَّی اِنَّک مسئولٌ یومَ القیامةِ ماذا اکتَسَبتَ و لا یُقالُ بمن انتسبتَ. یعنی تو را خواهند پرسید که…خواندن شعر ‹
- ۹حکایت شمارهٔ ۹در تصانیف حکما آوردهاند که کژدم را ولادتِ معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را، بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن…خواندن شعر ‹
- ۱۰حکایت شمارهٔ ۱۰فقیره درویشی حامله بود، مدّت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود.خواندن شعر ‹
- ۱۱حکایت شمارهٔ ۱۱طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ. گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد: یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم بر آمدن موی پیش.خواندن شعر ‹
- ۱۲حکایت شمارهٔ ۱۲سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده. انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم.خواندن شعر ‹
- ۱۳حکایت شمارهٔ ۱۳هندویی نفطاندازی همی آموخت. حکیمی گفت تو را که خانه نیین است، بازی نه این است.خواندن شعر ‹
- ۱۴حکایت شمارهٔ ۱۴مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او…خواندن شعر ‹
- ۱۵حکایت شمارهٔ ۱۵یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت. پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم؟ گفت: آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر…خواندن شعر ‹
- ۱۶حکایت شمارهٔ ۱۶پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بندهای را دست و پای استوار بسته عقوبت همیکرد. گفت: ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عز ّو جل اسیر…خواندن شعر ‹
