بخش
باب اول در سیرت پادشاهان سعدی
این بخش از «گلستان» سعدی است و ۴۱ مورد منتشرشده دارد.
- مورد منتشرشده
- ۴۱
- صفحه
- ۳
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱حکایت شمارهٔ ۱پادشاهی را شنیدم به کُشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفتهاند: هر که دست از جان…خواندن شعر ‹
- ۲حکایت شمارهٔ ۲یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همیگردید و…خواندن شعر ‹
- ۳حکایت شمارهٔ ۳ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی؛ باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر میکرد، پسر به فراست و استبصار…خواندن شعر ‹
- ۴حکایت شمارهٔ ۴طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. بهحکمِ آنکه…خواندن شعر ‹
- ۵حکایت شمارهٔ ۵سرهنگزادهای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زایدالوصف داشت، هم از عهدِ خُردی آثارِ بزرگی در ناصیهٔ او…خواندن شعر ‹
- ۶حکایت شمارهٔ ۶یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان…خواندن شعر ‹
- ۷حکایت شمارهٔ ۷پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان…خواندن شعر ‹
- ۸حکایت شمارهٔ ۸هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بیکران است و بر…خواندن شعر ‹
- ۹حکایت شمارهٔ ۹یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم…خواندن شعر ‹
- ۱۰حکایت شمارهٔ ۱۰بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بیانصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت…خواندن شعر ‹
- ۱۱حکایت شمارهٔ ۱۱درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت:…خواندن شعر ‹
- ۱۲حکایت شمارهٔ ۱۲یکی از ملوکِ بیانصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادتها کدام فاضلتر است؟ گفت: تو را خوابِ نیمروز تا در آن، یکنفس خلق را نیازاری.خواندن شعر ‹
- ۱۳حکایت شمارهٔ ۱۳یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همیگفت:خواندن شعر ‹
- ۱۴حکایت شمارهٔ ۱۴یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند.خواندن شعر ‹
- ۱۵حکایت شمارهٔ ۱۵یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد. اثر برکتِ صحبتِ ایشان در او سرایت کرد و جمعیّتِ خاطرش دست داد. مَلِک بار دیگر بر او دل خوش…خواندن شعر ‹
- ۱۶حکایت شمارهٔ ۱۶یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمیآرم و بارها در دلم آمد که به…خواندن شعر ‹
