باب پنجم در عشق و جوانی

حکایت شمارهٔ ۶ سعدی

شاعر
سعدی

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد؛ چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.

سَرَیٰ طَیْفُ مَنْ یَجْلُو بِطَلْعَتِهِ الدُّجیٰ

شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟

بنشست و عتاب آغاز کرد که: مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی، به چه معنی؟

گفتم: به دو معنی: یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود:

چون گرانی به پیشِ شمع آید

خیزش اندر میان جمع بِکُش

ور شکرخنده‌ایست شیرین‌لب

آستینش بگیر و شمع بکش

دربارهٔ سعدی

۲٬۰۱۰ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ باب پنجم در عشق و جوانی (۲۱ شعر) قرار دارد.