تا چه آید بر من از حمدان من
وز بلای کیر من بر جان من
۱چند سرگردانی مردم دهد
این کل ِ یک چشم سرگردان من؟
۲گه گریبانم بدرّد قحبهای
گاه کنگی بشکند دندان من
۳درد بیدرمانم از حد در گذشت
غافل است از درد بیدرمان من
۴گوئی آن گلبرگ خندان آورد
رحمتی بر دیدهٔ گریان من
۵گه ببینم این ِ خود در آن ِ او
دولت این باشد که گردد آن ِ من
۶روز حسرت میگذارم، تا شبی
گنبدش را تر کند باران من
۷دو عنابی در میان پای او
سهمگن باشد به بادنجان من
۸روز و شب دستان عشقش میزنم
وان دو دستی فارغ از دستان من
۹هر چه خواهد، هرچه گوید، گو بگو
از بدی ّ و نیکویی در شأن من
۱۰جز متاع خویشتن نتوان فروخت
این بضاعت بود در انبان من
۱۱