بیفکن خیمه تا محمل برانند
که همراهان این عالم روانند
۱زن و فرزند و خویش و یار و پیوند
برادرخواندگانِ کاروانند
۲نباید بستن اندر صحبتی دل
که بی ایشان بمانی یا بمانند
۳نه اول خاک بودهست آدمیزاد
به آخر چون بیندیشی همانند
۴پس آن بهتر که اول وآخر خویش
بیندیشند و قدر خود بدانند
۵زمین چندی بخورد از خلق و چندی
هنوز از کبر سر بر آسمانند
۶یکی بر تربتی فریاد میخواند
که اینان پادشاهان جهانند
۷بگفتم تختهای بر کن ز گوری
ببین تا پادشه یا پاسبانند
۸بگفتا تخته بر کندن چه حاجت
که میدانم که مشتی استخوانند
۹نصیحت داروی تلخ است و باید
که با جُلّاب در حلقت چکانند
۱۰چنین سَقمونیای شکرآلود
ز داروخانهٔ سعدی ستانند
۱۱