منت ایزد را که از لطف خدای مستعان
عالم افسرده شد از باد نوروزی جوان
۱روی در برج شرف آورد خورشید منیر
حوت از بهر بشارت گشت سر تا پا زبان
۲یونس خورشید تابان آمد از ماهی برون
با حمل همشیر شد در سبزه زار آسمان
۳مهر تابان بیضه های برف را در هم شکست
جلوه گر گردید طاوس بهاران از میان
۴زهر سرما را به شیر پرتو از جرم زمین
کرد بیرون اندک اندک آفتاب مهربان
۵از شکوفه شاخ چون موسی ید بیضا نمود
در زمین با گنج زر قارون سرما شد نهان
۶گرچه خاک از سردی دی کوه آهن گشته بود
از کف خورشید شد اعجاز داودی عیان
۷هر طلسم یخ که سرما روزگاری بسته بود
جلوه خورشید پاشید از همش در یک زمان
۸شد ز هیبت زهره دیو سفید برف آب
ساخت از قوس قزح تا رستم گردون کمان
۹شوکت سرمای رویین تن به یکدیگر شکست
تا لوای معدلت واکرد ابر درفشان
۱۰محو شد چون صبح کاذب از جهان آثار برف
تا شکوفه از چمن چون صبح صادق شد عیان
۱۱شد دل سنگین سرما از فروغ لاله آب
برف را مهتاب گل پاشید از هم چون کتان
۱۲لاله چون فوج قزلباش از کمین آمد برون
برف شد چون لشکر رومی پریشان در زمان
۱۳غنچه شد چون مریم آبستن ز افسون بهار
بوی گل چون عیسی از گهواره آمد در زبان
۱۴در کشیدن ریشه سنبل برآید از زمین
دام را در خاک اگر سازند صیادان نهان
۱۵شب چو عمر ظالمان رو در کمی آورد و روز
گشت روزافزون چو اقبال شه صاحبقران
۱۶جوهر تیغ شجاعت شاه عباس، آن که هست
نور عالمگیری از سیمای اقبالش عیان
۱۷در حریم دیده ها افکند بستر خواب امن
تا خم شمشیر او شد طاق ابروی جهان
۱۸دین ز حسن اعتقاد او رواج تازه یافت
شرع شد در عهد او چون قلب خود عالی مکان
۱۹شهسوار صیت او آورد تا پا در رکاب
پای در زنجیر ماند آوازه نوشیروان
۲۰دامن دولت نمازی گشت در ایام او
از نظرها باده چون گو گرد احمر شد نهان
۲۱سوخت رنگ می چو خون مرده در شریان تاک
پاک شد از ننگ این گلگونه رخسار بهاران
۲۲پادشاهان دگر شوکت ز شاهی یافتند
پادشاهی از شکوه ذاتی او یافت شان
۲۳حلم او گر سایه بر کوه بدخشان افکند
خون لعل از مو به مویش چون عرق گردد روان
۲۴شهریاران دگر دارند دنیایی و بس
پادشاه دین و دنیا اوست از شاهنشهان
۲۵بس که شد دست ضعیفان در زمان او قوی
مه حصاری می شود در هاله از بیم کتان
۲۶رایت بیضای او چون صبح هر جا واشود
لشکر دشمن شود چون خرده انجم نهان
۲۷پنجه مرجان کجا گیرد عنان بحر را؟
پیش عزم او نگیرد دشمن لرزنده جان
۲۸خانه بر دوشی به غیر از جغد در عالم نماند
بس که شد معمور در ایام عدل او جهان
۲۹خون عرق کرده است از شرم کف دریا دلش
نیست مرجان این که گردیده است از دریا عیان
۳۰چون جواب تلخ، بی منت به سایل بحر را
می دهد وز شرم همت می شود گوهرفشان
۳۱گر چنین خلقش کند مشاطگی آفاق را
همچو زلف از روی آتش عنبرین خیزد دخان
۳۲نطق او هر جا که بگشاید سر درج سخن
مستمع را مغز گوهر می شود در استخوان
۳۳نیست غیر از شاه ایران هیچ صاحب بخت را
بندگان تاجدار از پادشاهان زمان
۳۴چون شد از تعمیر دلها فارغ، از توفیق حق
کرد تالار فلک قدری بنا در اصفهان
۳۵وه چه تالاری که صبح دولت از پیشانیش
می دمد چون آفتاب از جیب مشرق هر زمان
۳۶گرچه چندین نقش موزون داشت در هر گوشهای
زین عمارت شد بلند، آوازه نقش جهان
۳۷این عمارت را چنین پیشانیی در کار بود
کز گشاد او نماند عقده در کار جهان
۳۸عالمی در سایه بال هما آسوده شد
تا همای طره اش واکرد بال زرفشان
۳۹می شود ز اقبال روزافزون به اندک فرصتی
آستانش سجده گاه سرفرازان جهان
۴۰جاودان بادا که تاریخ بلند اقبال اوست
«مسند اقبال این تالار بادا جاودان »
۴۱تا بود خورشید تابان شمسه طاق سپهر
جلوه گاه سایه حق باد این عالی مکان
۴۲