منت ایزد را که با اقبال و دولت همعنان
روی در برج شرف آورد خورشید جهان
۱سایه حق بر سر اهل صفاهان سایه کرد
نوبهار لطف ایزد کرد عالم را جوان
۲آفتاب دولت بیدار از مشرق دمید
بخت خواب آلود عالم جست از خواب گران
۳مسندآرای عدالت آمد از کنعان به مصر
از سر نو شد جوان، بخت زلیخای جهان
۴چشم ارباب ارادت سرمه توفیق یافت
از غبار موکب این مرشد روشن روان
۵جامه جان های رسمی را بدل کردند خلق
از قدوم روح بخش این مسیحای زمان
۶در بساط خود فلک هر اختر سعدی که داشت
ریخت در پای سمند آن شه صاحبقران
۷چون بساط ریگ در دامان صحرا پهن کرد
خاک هر گنجی که در دل داشت از گوهر نهان
۸از غبار تیغ بندان آسمان شد چون زمین
وز نثار زر و گوهر شد زمین چون آسمان
۹یافت میدان سعادت، شهسوار تازه ای
ساده از گرد کدورت شد دل نقش جهان
۱۰زنده رود از خاکبوسش یافت جان تازه ای
کرد نهری هر طرف از گریه شادی روان
۱۱چشم پل کز انتظار شاه آب آورده بود
شد منور همچو چشم پیر کنعان در زمان
۱۲از گل عباسیش باغ صفی آباد را
گشت منشور بهار تازه هر برگ خزان
۱۳گرد و خاک اصفهان از کیمیای مقدمش
چون جواهر سرمه شد در پله قیمت گران
۱۴هیچ کس را در دل از گردون تمنایی نماند
دیدن شه کرد عالم را ز مطلب کامران
۱۵جوهر تیغ شجاعت، ابر دریای کرم
سایه لطف خدا عباس شاه نوجوان
۱۶آن که از بهر دعای نوبهار دولتش
غنچه تصویر را در کام می گردد زبان
۱۷مور را ملک سلیمان در نمی آید به چشم
تا جهان را همت دریادلش شد میزبان
۱۸تا همای دولت او شهپر نصرت گشود
از نظرها شد عقاب ظلم چون عنقا نهان
۱۹مشرق پروین شد از خجلت جبین آفتاب
رایت بیضای رای روشنش تا شد عیان
۲۰دفتر بال هما تقویم پارین گشته است
چتر او تا سایه افکنده است بر فرق جهان
۲۱عالم پرشور را از حادثات روزگار
جوهر شمشیر او گردید منشور امان
۲۲ابر نیسان سخایش چون گهرریزی کند
چون صدف دریادلان را باز می ماند دهان
۲۳پای فیلان سایه دست حمایت می شود
در زمان حفظ او بر فرق مور ناتوان
۲۴چون قلم شد راست کار عالم از تیغ کجش
طاق ابرویی چنین می خواست رخسار جهان
۲۵حکم بر عالم به فرمان شریعت می کند
هست با فرماندهی در شرع از فرمانبران
۲۶کشتی کاغذ ز دریا سالم آید بر کنار
گر معلم سازد از فرمان حفظش بادبان
۲۷ماهیان را در زمان حفظ او دام بلا
چون دعای جوشن از آفات دارد در امان
۲۸بس که شد دست ضعیفان در زمان او قوی
سیل را سرپنجه خاشاک می تابد عنان
۲۹تا نسیم عدل او بر گلشن عالم وزید
مهر نتواند ربودن شبنمی از بوستان
۳۰بس که در ایام او دست تعدی کوته است
بر بساط ماه می گردد کتان دامن کشان
۳۱رشته نتواند دگر از چشمه سوزن گذشت
گر کند از چشم سوزن تیر دلدوزش نشان
۳۲سینه چاک آید برون از سنگ، آتش بعد ازین
تیغ خود را گر کند بر سنگ خارا امتحان
۳۳چون گذارد پا به عزم صید بر چشم رکاب
با خدنگ دل شکاف و با سنان جان ستان
۳۴می گشاید عقده از شاخ گوزنان با خدنگ
می رباید حلقه از چشم غزالان با سنان
۳۵اختر صاحبقرانی از جبین روشنش
از بیاض صبح چون خورشید می تابد عیان
۳۶گر کند اقبال او تسخیر عالم دور نیست
در جوانی یافت دولت از شهنشاه جوان
۳۷می شود از زهر چشمش پردلان را زهره آب
آه ازان ساعت که تیغ کین برآرد از میان
۳۸دارد از علم لدنی بهره چون اجداد خویش
پیش او طفل نوآموزی است عقل خرده دان
۳۹هر چه باید، با خود آورده است ذات کاملش
فارغ از کسب کمالات است چون قدوسیان
۴۰پرده دار جوهر ذاتش نگردد گر حجاب
جلوه عرض کمالاتش نگنجد در جهان
۴۱فطرت والای او بی زحمت تعلیم و درس
صاحب تیغ و قلم گردید در اندک زمان
۴۲مهر را در تیغ راندن حاجت تعلیم نیست
خامه تقدیر را حاجت نباشد ترجمان
۴۳خانه بر دوشی به غیر از جغد در عالم نماند
بس که شد معمور در دوران عدل او جهان
۴۴کمتر از داغ دل لاله است در دامان دشت
در فضای وسعت خلقش سواد آسمان
۴۵گرچه صبح دولت او است آغاز طلوع
از فروغش آب می گردد به چشم اختران
۴۶گرچه بخت سبز او را اول نشو و نماست
بر شکوهش می کند تنگی فضای آسمان
۴۷گرچه شمشیرش هنوز از موج جوهر نوخط است
تلخ دارد خواب را بر شهریاران جهان
۴۸حلقه در گوش زبردستان عالم می کشد
جوهر تیغش به فرمان خدای مستعان
۴۹آسمان بنیاد خواهد کرد از اقبال بلند
مذهب اثناعشر را چون بروج آسمان
۵۰تیغ او دارد نسب از ذوالفقار حیدری
چون نسازد پاک زنگ کفر از لوح جهان؟
۵۱ختم شد زان سان که مردی و شجاعت بر علی
ختم خواهد شد بر او مردی ز شاهان زمان
۵۲یارب این شاه جوان را در جهان پاینده دار
تا دم صبح ظهور مهدی آخر زمان
۵۳