هزار شکر که گوهر فروز جاه و جلال
به خانه شرف آمد به دولت و اقبال
۱ز درد سال غباری که داشت جام سپهر
به صاف کرد مبدل محول الاحوال
۲چو زلف رو به درازی نهاد روز نشاط
چو خال پای به دامن کشید شام ملال
۳ایاز شب را، ز اقبال عاقبت محمود
برید زلف به شمشیر ذوالفقار مثال
۴رسید قافله بوی پیرهن از مصر
نماند دیده پوشیده غیر عین کمال
۵هوا چو دست کریمان گهرفشان گردید
کنار خاک شد از برگ عیش مالامال
۶چو ماهیی که در آب حیات، خضر افکند
حیات یافت ز ابر بهار سنگ و سفال
۷هوا بساط سلیمان فکند بر رخ خاک
گشود همچو پری ابر نوبهاران بال
۸گشود ابر بهار از شکوفه دفتر و ریخت
برات عیش به دامان هر شکسته نهال
۹رسید دور شکفتن به غنچه تصویر
گره ز کار جهان باز کرد باد شمال
۱۰ز بس که خاک ز شادی به خویشتن بالید
رسید موج گل و لاله تا رکاب هلال
۱۱به مومیایی ابر بهار گشت درست
اگر شکستگیی داشت چند روز نهال
۱۲صدا چو تیر ز کف رفته برنمی گردد
ز بس ز لاله و گل دلپذیر گشت جبال
۱۳ز خاک ریشه اشجار را توان دیدن
چنان که سنبل سیراب را ز آب زلال
۱۴توان به آب کشید از نسیم دست و دهن
اگر ز ابر هوا تر شود به این منوال
۱۵به آن شکوه به برج حمل درآمد مهر
که شهریار جوان بخت بر سپهر جلال
۱۶نتیجه اسدالله، شاه دین عباس
که هست تیغ کجش شیر فتح را چنگال
۱۷به امر حق بود آن سایه خدا دایم
چنان که تابع شخص است سایه در افعال
۱۸چو آفتاب نمایان بود ز سینه صبح
ز طرف جبهه او نور اختر اقبال
۱۹چنان که هست ز سبابه رایت ایمان
ازوست نوبت صاحبقرانی از امثال
۲۰کراست زهره شود راست چون الف پیشش؟
که هست تیغ کج او به فتح و نصرت دال
۲۱سبک رکاب شود همچو دود ظلمت کفر
چو برکشد ز میان تیغ ذوالفقار مثال
۲۲سپاه اوست چو مژگان خدنگ یک ترکش
کراست زهره که با او طرف شود به قتال؟
۲۳اگر به قلعه رویین چرخ رو آرد
کلید ماه نو آرد قضا به استقبال
۲۴چنان که خامه به خط سطر را کند باطل
شود شکسته ز یک تیر او صف ابطال
۲۵ز برق تیغش اگر پرتوی به بحر افتد
صدف چو مجمر سوزان شود، سپندلآل
۲۶نفس به کامش ابریشم بریده شود
کسی که خنجر او را درآورد به خیال
۲۷دلیر بر سر گردنکشان رود چون ابر
پلنگ را چه محابا بود ز تیغ جبال
۲۸کفن ز شهپر کرکس کند دلیران را
همای ناوک او باز چون کند پر و بال
۲۹رسد به رستم اگر در رحم صلابت او
سفیدموی برون آید از رحم چون زال
۳۰کند چو زخم زبان کار در دل آهن
ز غنچه ناوک او را اگر کنند نصال
۳۱تهمتنی که دهد جان به تیغ خونریزش
به روز حشر زبانش بود زدهشت لال
۳۲اگر شود کجک روزگار تیغ کجش
شود چو ابر بهاران سبک رکاب جبال
۳۳ز آتش غضب او در آستین نیام
ز پیچ و تاب بود تیغ دشمنان چون نال
۳۴در آن مقام که گردد به نیزه حلقه ربا
فتد به حلقه گردون ز هیبتش زلزال
۳۵هلال نیست نمایان بر این رواق بلند
که شیر چرخ فکند از نهیب او چنگال
۳۶که دیده جز خم چوگان و گوی زرینش؟
که آفتاب زند قطره در رکاب هلال
۳۷زره چه کار کند پیش تیغ خونریزش؟
نمی توان ره سیلاب بست با غربال
۳۸اگر به چرخ کند کوه حلم او سایه
چو صبح آرد شود استخوان او در حال
۳۹ز ابر معدلت او کمین نموداری است
که تخم، سبز در آتش بود چو دانه خال
۴۰رسیده است به جایی عروج همت او
که آسمان بلندست سبزه پامال
۴۱چو بحر تا به قیامت نمی شودخالی
شود ز ابر کفش دامنی که مالامال
۴۲چو سایلان به کف، بحر پیش ابر کفش
دراز کرده ز مرجان کف از برای سؤال
۴۳بر آسمان جلالش هلال عید، بود
خجل ز کوشش خود همچو طایر یک بال
۴۴به عهد معدلتش وقت خواب آسایش
ز چشم شیر به بالین نهد چراغ، غزال
۴۵شده است مایده لطف او به نوعی عام
که در رحم عوض خون خورند می اطفال
۴۶ز خلق اوست برومند خاکدان جهان
که تازه روی ز ریحان بود همیشه سفال
۴۷به غیر جام که برگردد از کفش خالی
دگر که از کرم او نمی رسد به نوال
۴۸چگونه سوی شکر کاروان مور رود؟
چنان به خاک درش رو نهاده اند آمال
۴۹اگر به زاغ شب افتد ز رای او پرتو
چو آفتاب برآید ز بیضه زرین بال
۵۰شود ز نور گهرخیز دیده روزن
در آن حریم که گردد گهرفشان ز مقال
۵۱به وام گیرد اشهب ز عنبر خلقش
زند چو دور به گرد جهان نسیم شمال
۵۲به آفتاب روان است امر نافذ او
چنان که بر جگر تشنه حکم آب زلال
۵۳نه لاله است، که حلمش فکنده سایه به کوه
نشسته در عرق خون ز انفعال جبال
۵۴چو رود نیل دهد کوچه پیش دست کلیم
اگر به کوه کند عزم راسخش اقبال
۵۵نظر به عزمش، گردون چو مرغ نوپرواز
در آشیانه نشسته است و می زند پر و بال
۵۶چنان به عهدش کسب کمال شیرین است
که روز جمعه ز مکتوب نمی روند اطفال
۵۷به دور او که برافتاده است خانه نزول
ز آبگینه اجازت طلب کند تمثال
۵۸اگر نه خلق بود بر شکوه او غالب
کراست زهره که لب واکند برش به مقال؟
۵۹چو رشته کاهکشان در گهر شود پنهان
ز آستین بدر آرد چو دست بحر نوال
۶۰جهان پناه خدیو! بلند اقبالا!
که ختم بر تو شد از خسروان صفات کمال
۶۱اگر به مدح تو اطناب می کنم چون موج
به خلق خویش ببخش ای محیط جاه و جلال
۶۲که مدحت تو و اجداد پاک طینت تو
کلید خلد برین است ای فرشته خصال
۶۳برای حسن مآل است مدح سنجی من
نه از برای زر و سیم و ملک و مال و منال
۶۴تلاش قرب تو با این کلام بی سر و بن
همان معامله یوسف است و قصه زال
۶۵چنان که کرد سلیمان قبول گفته مور
قبول کن ز من عاجز این شکسته مقال
۶۶که هیچ کم نشود شوکت سلیمانی
به حرف مور ضعیفی اگر کند اقبال
۶۷چه کم ز پرتو مهر بلند می گردد؟
اگر به شبنم افتاده ای دهد پر و بال
۶۸همیشه تا چمن افروز چرخ مینا رنگ
ز برج حوت به برج حمل کند اقبال
۶۹چو خاتمی که به فرمان دست می گردد
به مدعای تو گردد مدام گردش سال
۷۰