نشست گل به سریر چمن سلیمان وار
گشود چون پریان بال، ابر گوهربار
۱شکوه از افق شاخ همچو صبح دمید
شفق نگار شد از لاله دامن کهسار
۲زمین ز تربیت ابر یوسفستان شد
ز سر گرفت جوانی جهان زلیخاوار
۳کشید بر چنان تنگ خاک را در بر
که خون دوید چمن را ز لاله بر رخسار
۴شد از بنفشه زمین برهنه مخمل پوش
ز جوش سبزه و گل سنگ گشت میناکار
۵فلک چو سینه شهباز گشت از رگ ابر
زمین چو صفحه مسطر کشیده از انهار
۶به نیش برق رگ ارغوان گشود سحاب
شکوفه شد ز شکرخواب بیخودی بیدار
۷فلک ز دیده حیران گدای نرگس شد
زمین ز بس که برآراست خویش را ز بهار
۸رسید قوت نشو و نما به معراجی
که ناپدید شود در گل پیاده، سوار
۹سپند ریشه دوانید در دل آتش
دمید سنبل و ریحان به جای دود ازنار
۱۰ز بس لطیف شد اجرام، می توان دیدن
چو زلف از آینه در خاک ریشه اشجار
۱۱چنان گرفتگی از صفحه جهان شد محو
که گشت غنچه پیکان شکفته چون سوفار
۱۲ز بس که کرد در اجزای خاک شوق اثر
ز بس که برد ز دلها هوای سیر قرار
۱۳نفس گداخته بیرون دوید چون یوسف
ز اشتیاق گل از خانه صورت دیوار
۱۴بط شراب چو طاوس مست بال گشود
کشید سر به گریبان خود چو بوتیمار
۱۵ز جوش باده به صحرا فتاد خشت از خم
دوید دختر رز رو گشاده در بازار
۱۶بلند شد ز خرابات بانگ نوشانوش
به هر دو دست سر خود گرفت استغفار
۱۷فلک چو شهپر طاوس شد ز قوس قزح
ز موج لاله چو منقار کبک شد کهسار
۱۸ز بس که آینه خاک ته نما گردید
چو می ز شیشه نماید گل از پس دیوار
۱۹چو تاک سرزده، مسواک گشت اشک فشان
به فرق زاهد خشک از رطوبت سرشار
۲۰میان خانه و گلزار هیچ فرقی نیست
که می توان همه جا چید گل ز فیض بهار
۲۱دهان غنچه هوا با گلاب شبنم شست
که مدح خسرو آفاق را کند تکرار
۲۲فروغ جبهه اقبال و فتح، شاه صفی
که چشم بخت جهان شد ز دولتش بیدار
۲۳شهی که دست گهربار تا برون آورد
زمین به آب گهر شست صفحه رخسار
۲۴نظر به همت والای او سپهر کبود
بساط سبزه بود زیر پای سرو و چنار
۲۵چگونه کج نبود تیغ او که فتح و ظفر
همیشه تکیه بر او می کنند در پیکار
۲۶کند به چهره مریخ رنگ جامه بدل
چو از نیام برآرد بلارک خونخوار
۲۷ز سهم او فکند تیغ دشمنان جوهر
چنان که پوست کند دور از تن خود مار
۲۸به تلخی از کف ساقی پیاله می گیرد
ز بس که همت او دارد از گرفتن عار
۲۹ز عدل او سرسبز بهار در خطرست
به پای رهروی از خار اگر رسد آزار
۳۰ز بس که کرد قوی عدل او ضعیفان را
نمی کند به عصا تکیه نرگس بیمار
۳۱ز بیم این که کشیده است تیغ بر شبنم
همیشه زرد بود آفتاب را رخسار
۳۲اگر چه پاس ادب می کشد عنان سخن
خطاب را مزه دیگرست در گفتار
۳۳زهی ز عدل تو باغ جهان همیشه بهار
مطیع امر تو دور سپهر، خاتم وار
۳۴ز ترکش تو قضا یک خدنگ زهرآلود
ز ابر تیغ تو یک خنده برق بی زنهار
۳۵چو آفتاب نمایان بود ز سینه صبح
ز طرف جبهه تو نور حیدر کرار
۳۶کدام فخر به این می رسد که از شاهان
ترا به شاه نجف می رسد نژاد و تبار
۳۷ز گلشن تو نهالی است بارور اقبال
ز مجلس تو چراغی است دولت بیدار
۳۸بنای قدر تو جایی رسیده از رفعت
که سبزه ته سنگ است این بلند حصار
۳۹نشتسه است مربع سپند بر آتش
جهان به دور تو از بس گرفته است قرار
۴۰چنان که از پری میوه شاخ خم گردد
شده است تیغ تو خم بس که فتح دارد بار
۴۱ز بس به عهد تو ناموس خلق محفوظ است
نقاب غنچه نیارد گشود باد بهار
۴۲اگر چه سلسله عدل بست نوشروان
که عدلش افکند آوازه در بلاد و دیار
۴۳عدالت تو ز زنجیر عدل مستغنی است
که هست سلسله جنبان به غافلان در کار
۴۴کتان و ماه چو شیر و شکر به هم جوشید
ز بس که عدل تو افسون مهر برد به کار
۴۵چنان ز حفظ تو پردل شدند بیجگران
که نی سوار ز آتش کند دلیر گذار
۴۶ز نیزه تو برافراخته است قامت فتح
ظفر ز تیغ تو کرده است لاله گون رخسار
۴۷به دستگاه شکوه تو آسمان تنگ است
کند محیط چسان در دل حباب قرار؟
۴۸مثال کلبه زال است و طاق نوشروان
به جنب قصر جلال تو گنبد دوار
۴۹مثال کلبه زال است و طاق نوشروان
به جنب قصر جلال تو گنبد دوار
۵۰ز بس به عهد تو اضداد مهربان همند
ز بس به دور تو وحشت گرفته است کنار
۵۱ز چشم شیر گذارد چراغ بر بالین
چو میل خواب کند آهوی سبکرفتار
۵۲نفاذ امر تو سرپنجه گر ز موم کند
برآورد ز دل سنگ خرده های شرار
۵۳به دور عدل تو ز اندیشه سیاست، گرگ
گرفت چون سگ اصحاب کهف گوشه غار
۵۴تو تا ضعیف نوازی شعار خود کردی
ز برگ کاه بود پشت کوه بر دیوار
۵۵به حضرت تو اگر مور عرض حال کند
به روی دست دهی مسندش سلیمان وار
۵۶دل خراب نمانده است در زمانه تو
که را ز پادشهان است اینقدر آثار؟
۵۷به درگه تو که دولتسرای اقبال است
چرا پناه نیارند خسروان کبار؟
۵۸که از حمایت جد تو ملک باختگان
رسیده اند به معراج سلطنت بسیار
۵۹ازین جناب مدد خواست میرزا بابر
چو تنگ گشت بر او از سپاه دشمن کار
۶۰چراغ بخت همایون ازین اجاق گرفت
زبانه ای و جهانگیر گشت دیگربار
۶۱تویی دوازدهم از نژاد شیخ صفی
جهان چگونه نگیری به عدل مهدی وار؟
۶۲اگر چه بینه حاجت ندارد این دعوی
که عدل حجت قاطع بود بر این گفتار
۶۳اگر به بینه صاحب الزمان نگری
یکی است نام تو با بینات آن به شمار
۶۴رواج مذهب اثناعشر به عهده توست
بکوش و دست ازین شیوه ستوده مدار
۶۵به تیغ عدل یکی کن چهار مذهب را
سفینه نبوی را ز چارموجه برآر
۶۶همیشه تا که بود سال و ماه در گردش
مدام تا که بود اختلاف لیل و نهار
۶۷موافقان ترا شب چو روز روشن باد
مخالفان ترا روز باد چون شب تار
۶۸