عقل ضعیف خویش نگه دار از شراب
در زیر بال موج منه بیضه حجاب
۱تا از سهیل عقل توان سرخ روی بود
رنگین مساز چهره به گلگونه شراب
۲تخم افکن شرار شود پنبه زار مغز
چون جمع شد به آتش می آتش شباب
۳تا چون چنار مشرق آتش نگشته ای
کوتاه دار دست ازین آب سینه تاب
۴سر پنجه با شراب زدن کار عقل نیست
عقل است شیر برف و شراب است آفتاب
۵با عقل آنچه باده گلرنگ می کند
با کاغذین سپر نکند ناوک شهاب
۶زلف ایاز را به دم تیغ دادن است
دادن عنان دل به کف موجه شراب
۷عقل سبک رکاب چه سازد به زور می
چون پای نخل موم نلغزد در آفتاب؟
۸شیرست عقل و باده گلرنگ آتش است
رسم است شیر می کند از آتش اجتناب
۹از رنگ سبز شیشه چو خورشید روشن است
کآیینه خرد شود از باده زنگ یاب
۱۰در مغرب زوال رود آفتاب شرم
چون سر زند ز مشرق مینای می شراب
۱۱کفرست بر چراغ حیا آستین زدن
نور چراغ ایمن ایمان بود حجاب
۱۲چون آفتاب، عقل ز روزن بدر زند
در مجلسی که دختر رز واکند نقاب
۱۳با زور باده عقل تنک ظرف چون کند؟
شبنم چگونه تیغ شود پیش آفتاب؟
۱۴سیلاب فتنه از دل خم جوش می زند
یونان عقل چون نکشد سر به زیر آب؟
۱۵می در کدوی سر که ندارد حلاوتی
ای عقل در گذر ز سر خوردن شراب
۱۶از بخل ذاتی است بتر جود عارضی
احسان مست را نشمارند در حساب
۱۷در راه دزد، شمع که شب برفروخته است؟
ترک می شبانه کن ای خانمان خراب
۱۸برنامه سیاه میفزا گناه می
موی سیاه را نکند هیچ کس خضاب
۱۹دل خانه خداست چو مصحف عزیزدار
زان پیشتر که سیل شرابش کند خراب
۲۰در راه اشک، چشم ندامت سفید شد
چند از لب پیاله کنی بوسه انتخاب؟
۲۱فردا چو لاله سرزند از خاک سرخ روی
هر کس ز باده درین نشأه اجتناب
۲۲جادوگرست دختر رز، دست ازو بشوی
آتش دم است شیشه می، رو ازو بتاب
۲۳اشک ندامت از دل آگاه گل کند
پیوسته خیزد از طرف قبله این سحاب
۲۴زنهار چون حباب نگردی به گرد می
کز می بنای خانه تقوی شود خراب
۲۵بر گرد خود ز توبه محکم حصار کن
از روی شیشه خانه مشرب مکن حجاب
۲۶فردا حریف ساقی کوثر نمی شوی
از نام می بشوی دهن را به هفت آب
۲۷بگذر ز تاک بدگهر و آب او که هست
هر دانه ایش خونی فرزند بوتراب
۲۸سلطان ابوالحسن علی موسی آن که هست
گلمیخ آستانه او ماه و آفتاب
۲۹آن کعبه امید که صندوق مرقدش
گردیده پایتخت دعاهای مستجاب
۳۰بوی گل محمدی باغ خلق او
در چین به باد عطسه دهد مغز مشک ناب
۳۱با اسب چوب از آتش دوزخ گذر کند
تابوت هر که طوف کند گرد آن جناب
۳۲گردد چو خون مرده به شریان تاک، می
نهیش چو تازیانه برآرد به احتساب
۳۳نشگفت اگر ز پرتو عهد درست او
بیرون رود شکستگی از رنگ ماهتاب
۳۴قدرش کشیده کرسی رفعت ز زیر چرخ
یک چار برگه است عناصر در آن جناب
۳۵تمکین او چو بر کمر کوه پا نهد
کوه سخن شنو ندهد بازپس جواب
۳۶روزی که دست او به شفاعت علم شود
خجلت کشد ز دامن پاک گنه ثواب
۳۷جودش به شیر پرده دهد طعمه سخا
عفوش کشد به روی خطا پرده صواب
۳۸هر شب شود به صورت پروانه جلوه گر
روح الامین به روضه آن آسمان جناب
۳۹قندیل تا به سقف حریمش نبست نقش
دریای رحمت ازلی بود بی حباب
۴۰معلوم می شود که دل آفرینش است
زان گشت مرقدش ز جهان سینه تراب
۴۱خورشید از افق نتواند سفید شد
از جوش زایران در آن فلک جناب
۴۲هرگاه می رسد به گل جام روضه اش
تغییر رنگ می کند از خجلت آفتاب
۴۳نبود عجب که مرقد او گریه آورد
آری ز آفتاب شود دیده ها پر آب
۴۴کفرست پا به مصحف بال ملک زدن
برگرد او بگرد به مژگان چو آفتاب
۴۵چون کرده است کعبه به بر رخت شبروی؟
دلهای شب اگر نکند طوف آن جناب
۴۶موجش کشد به رشته گهرهای آبدار
گر یاد دست او گذرد در دل سراب
۴۷از دود شمع روضه او صبح صدق کیش
هر صبحدم به نور کند موی خود خضاب
۴۸روح اللهی که از نفسش می چکد حیات
نازد به خاکروبی آن آسمان جناب
۴۹بر هیچ کس درش چو در فیض بسته نیست
از شرم خویش در پس درمانده آفتاب
۵۰در دور او که فتنه به دامن کشیده پای
در خانه کمان فکند تیر، رخت خواب
۵۱شوق خطاب بر در دل حلقه می زند
تا چند حضور به غیبت کنم خطاب؟
۵۲ای شعله ای ز صبح ضمیر تو آفتاب
از دفتر عتاب تو مدی خط شهاب
۵۳حج پیاده در قدمش روی می نهد
هر کس شود ز طوف حریم تو کامیاب
۵۴خورشید پا به خشت حریم تو چون نهد؟
ننهاده است بر سر مصحف کسی کتاب
۵۵گردون به نذر مرقد پاک تو بسته است
سررشته شعاع به قندیل آفتاب
۵۶از موی عنبرین تو دزدیده است بوی
در شرع ازان شده است هدر خون مشک ناب
۵۷یوسف تمام پیرهن خود فتیله کرد
رشک ملاحت تو ز بس گشت سینه تاب
۵۸از تربت تو خاک خراسان حیات یافت
آری ز دل به سینه رسد فیض بی حساب
۵۹از زهر رشک، خاک نشابور سبز گشت
تا گشت ارض طوس ز جسم تو کامیاب
۶۰غربت به چشم خلق چو یوسف عزیز شد
روزی که گشت شاه غریبان ترا خطاب
۶۱حفاظ روضه تو چو آواز برکشند
بلبل شود به شعله آواز خود کباب
۶۲از دوری تو کعبه سیه پوش گشته است
ای آفتاب مغرب غربت بر او بتاب
۶۳علم تو بر سفینه منبر چو پا نهاد
یونان کشید سر ز خجالت به زیر آب
۶۴از بس به مرقد تو اشارت نموده است
نیلوفری شده است سرانگشت آفتاب
۶۵از بوستان خشم تو یک حنظل است چرخ
مریخ کیست با تو شود چهره در عتاب؟
۶۶هر کس که با ولای تو در زیر خاک رفت
آید به صبح حشر برون همچو آفتاب
۶۷ای پرده پوش نامه سیاهان که شمع طور
از آفتابروی ضمیرت کند حجاب
۶۸از بال و پرفشانی طاوس آرزو
آورده ام ز هند دلی چون پر غراب
۶۹زان پیشتر که عدل الهی به انتقام
از خون من نگار کند پنجه عقاب
۷۰در سایه همای شفاعت مرا بگیر
تا سر برآورم ز گریبان آفتاب
۷۱