این حریم کیست کز جوش ملایک روزبار
نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار
۱کیست یارب شمع این فانوس کز نظاره اش
آب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار
۲این شبستان خوابگاه کیست کز موج صفا
دود شمعش می رباید دل چو زلف مشکبار
۳یارب این خاک گرامی مغرب خورشید کیست
کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار
۴این مقام کیست کز هر بیضه قندیل او
سر برآرد طایری چون جبرئیل نامدار
۵کیست یارب در پس این پرده کز انفاس خوش
می برد از چشم ها چون بوی پیراهن غبار
۶این مزار کیست یارب کز هجوم زایران
غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
۷جلوه گاه کیست یارب این زمین مشک خیز
کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
۸ساکن این مهد زرین کیست کز شوق لبش
شیر می جوشد ز پستان صبح را بی اختیار
۹این همایون بقعه یارب از کدامین سرورست
کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
۱۰سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا
آن که دارد همچو دل در سینه عالم قرار
۱۱جدول بحر رسالت کز وجود فایضش
خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
۱۲گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش
هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
۱۳آن که گر اوراق فضلش را به روی هم نهند
چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
۱۴آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است
یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
۱۵مهره مومی است در سرپنجه او آسمان
می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
۱۶حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد
شق شود از جوش گوهر آسمان ها چون انار
۱۷می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف
در دل دریا شکوه او نماید گر گذار
۱۸راز سرپوشیدگان غیب بر صحرا فتد
پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
۱۹آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است
پیش عالم او بود چون روز روشن آشکار
۲۰گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او
تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار
۲۱بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است
تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
۲۲تیغ او چون سربرآرد از نیام مشکفام
می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
۲۳آن که تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست
چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
۲۴تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین
آن که گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
۲۵چون تواند خصم رو به باز با او پنجه کرد؟
آن که شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
۲۶همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است
در رضای او رضای حضرت پروردگار
۲۷شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست
در غریبی تا اقامت کرد آن کوه وقار
۲۸زهر در انگور تا دادند او را دشمنان
ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
۲۹تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند
تا شد از انگور کام شکرینش زهربار
۳۰وه چه گویم از صفای روضه پرنور او
کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
۳۱گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین
تا مگر یابد در او یک لحظه چون قندیل بار
۳۲می توان خواند از صفای کاشی دیوار او
عکس خط سرنوشت خلق را شبهای تار
۳۳روضه پر نور او را زینتی در کار نیست
پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
۳۴خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب
گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
۳۵می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف
از محجرهای او خلد برین را آشکار
۳۶همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است
هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار
۳۷می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان
از حریم روضه او تا به عرش کردگار
۳۸قلزم رحمت حبابی چند بیرون داده است
نیست قندیل این که می بینی به سقفش بی شمار
۳۹زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است
قبه نورانی آن سرو عرش اقتدار
۴۰از محجرهای زرینش که دام رحمت است
می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
۴۱تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان
از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
۴۲هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش
قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
۴۳کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم
هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
۴۴خادمان صندوق پوش مرقدش می ساختند
گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
۴۵با کمال بی نیازی مرقد زرین او
می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
۴۶اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر
حور و غلمان می ربایند از برای گوشوار
۴۷نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران
روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
۴۸می توان خواند از جبین رحل مصحف های او
رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
۴۹بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند
صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
۵۰هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او
شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
۵۱تا دم صبح از فروغ قبه زرین او
آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
۵۲هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش
در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
۵۳حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوار را
آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
۵۴اختیار خدمت خدام این در می کند
هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
۵۵از صفای جبهه خدام او دلهای شب
می توان کردن مصحف خط غبار
۵۶از سر گلدسته اش چون نخل ایمن تا سحر
بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
۵۷از نوای عندلیبان سر گلدسته اش
قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
۵۸داغ دارد چلچراغ او درخت طور را
این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
۵۹از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد
گر بداند می کنندش کفشدار این مزار
۶۰خضر تردستی که میراب زلال زندگی است
می کند سقایی این آستان را اختیار
۶۱می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب
تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
۶۲مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است
چون برآید ناامید از حضرتش امیدوار؟
۶۳روز محشر سر برآرد از گریبان بهشت
هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
۶۴می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر
هر که را تابوت گردانند گرد این مزار
۶۵چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر
هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
۶۶از فشار قبر تا روز جزا آسوده است
هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
۶۷می رود فردا سراسر در خیابان بهشت
هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
۶۸هر که باشد در شمار زایران درگهش
می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
۶۹آتش دوزخ نمی گردد به گردش روز حشر
از سر اخلاص هر کس گشت گرد این مزار
۷۰بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او
از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
۷۱می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد
در جوار روضه او هر که را باشد مزار
۷۲هر که شمع نیمسوزی برد با خود زین حریم
ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
۷۳می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت
هر که از خاک درش با خود برد یک سرمه وار
۷۴بر جبین هر که بنشیند غبار درگهش
داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
۷۵هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند
سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
۷۶آن که باشد یک طواف مرقدش هفتاد حج
فکر صائب چون تواند کرد فضلش را شمار؟
۷۷