آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار
نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار
۱هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم
چون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار
۲شش جهت ار پنجه شیرست بر من تنگتر
گشته جوی شیر بر تن استخوانم از فشار
۳نه ز کار خود، نه از مردم گشایم عقده ای
برده است آزادگی چون سرودستم را ز کار
۴گرد من بسته است نقش از ناتوانی بر زمین
زآستین افشانیم آسوده چون خط غبار
۵زخم تیر راست از کج بیش در دل می خلد
سخت می ترسم شود بامن مساعد روزگار
۶حجت سیری بود از میهمان بوالفضول
میزبان تلخرو را سفره بی انتظار
۷خرقه پوشان را ز مردم بردباری لازم است
رخت حمالی برون کن چون نداری تاب بار
۸در تلافی کوه غم بردارمش صائب ز دل
چون سبوی باده هر دوشی که آرم زیر بار
۹