مردمک را سیر کن در حلقه چشم نگار
گر ندیدی درمیان جرگه آهوی تتار
۱جام لبریزی است در گردش میان میکشان
مردمک در حلقه آن چشمهای پر خمار
۲نور و ظلمت راکه از سحر آفرینان کرده است
جمع در یک کاسه،غیر از مردمک درچشم یار؟
۳مردمک چون خانه کعبه است و مژگان حاجیان
کز برای سجده اش صف بسته اند از هر کنار
۴خیمه لیلی است در دشت بیاض آن مردمک ؟
یاز ناف روز روشن، شد دل شب آشکار
۵مردمک راکن نظر در چشم شرم آلود او
گر ندیدی مریم آورده عیسی در کنار
۶مردمک هرچند باشد مرکز پرگار چشم
مرکز اینجا بیش از پرگار باشد بیقرار
۷ناف مشکین غزال چشم باشد مردمک
دوربادا چشم بد زین آهوی مردم شکار
۸سینه چاکان دارد از مژگان به گرد خویشتن
مردم آن چشم،مستغنی است از عشاق زار
۹بود اگر چتر سلیمان از پروبال پری
مردمک دارد ز نور خویش چتر زرنگار
۱۰گر سیه کاسه است در چشمش به ظاهرمردمک
عالمی را دارد از مردم نوازی شرمسار
۱۱حوریان از روزن جنت برون آرند سر
چون نگه زان مردمان چشم گردد آشکار
۱۲چند روزی دور خوبی زلف و خط رابیش نیست
دورحسن مردمک هرگز نیفتد از مدار
۱۳می شود نرگس به هر رنگی که باشد آب او
سرخ ازان شد مردمک در نرگس خونخواریار
۱۴می کند هر دم کمندی حلقه از تارنگاه
نیست سیری مردمان چشم او را از شکار
۱۵گرچه دارد مهر خاموشی به لب از مردمک
چشم مست او بود در گفتگو بی اختیار
۱۶ازحیا گر مردم چشمش به ظاهر ننگرد
می برد در پرده دل از مردمان بی اختیار
۱۷دامن لیلی، سر سودایی مجنون بود
مردمک در پرده چشم حجاب آلود یار
۱۸در سواد چشم او بنگر نگاه گرم را
گر ندیدی برق در ابر سیاه نوبهار
۱۹دل ز دست مردم چشمش گرفتن مشکل است
کشتی از گرداب ممکن نیست آیدبرکنار
۲۰کاسه اش هر چند در ظاهر نگون افتاده است
تر نمی سازدلبی را از شراب خوشگوار
۲۱می برد در بردن دلها ز مژگان بلند
مردم چشم سیه مستش ید طولی به کار
۲۲می رساند خانه چشم نظر بازان به آب
مردم چشمش زمژگان سیه عیار وار
۲۳گرزمستیهاصف مژگان رگ خوابش شود
مردم آن چشم از شوخی نمی گیرد قرار
۲۴درزمان مردم آن چشم،چشم آهوان
در نظر چون نقطه های سهو شد بی اعتبار
۲۵مردم خونریز چشم او به قصد عاشقان
دارد از مژگان حمایل تیغهای آبدار
۲۶می کند نام غزالان ختن را حلقه زود
مردم آن چشم از مد نگاه مشکبار
۲۷چشم شرم آلود او رامردمک چون مهر شرم
از پریشان گردی نظاره دارد در حصار
۲۸آن که دلهای پریشان راکند گرد آوری
نیست غیر از مردمک در دور چشم آن نگار
۲۹در بیاض چشم او تا مردمک را دیده است
بر عذار خود نقاب افکنده عنبر از بهار
۳۰کرده از یک آستین صددست مژگانش برون
تا نیفتد چشم مستش هر طرف بی اختیار
۳۱خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مرو
در سواد چشم او بین آب حیوان آشکار
۳۲این غزل صائب به فرمان سلیمان زمان
از زبان خامه سحر آفرین شد آشکار
۳۳تا بود از مردمک روشن چراغ دیده ها
دور بادا چشم بد زین خسرو عالم مدار
۳۴