برد دستم رابیاض گردن جانان ز کار
دست را سازد بیاض خوش قلم بی اختیار
۱از بیاض گردن او در نظرها شد عزیز
بود اگر حکم بیاضی پیش از بی اعتبار
۲چون چراغ صبحدم خورشید می لرزد به جان
تا بیاض گردن سیمین او شد آشکار
۳عاشقان را از تماشای بهشت وجوی شیر
کرد مستغنی بیاض گردن آن گلعذار
۴نیست گر صبح قیامت گردنش،چون دیده ها
می پرد چون نامه در نظاره اش بی اختیار؟
۵آنچه با رخسار یوسف اخوان نکرد
می کند با گردن او عکس زلف تابدار
۶زلف مشکین کی حجاب گردن او می شود؟
پرده شب را فروغ صبح سازد تارومار
۷بی نیاز از شمع کافوری است صائب مرقدش
خون هر کس رابه گردن گیرد آن سیمین عذار
۸