منت خدای را که به توفیق کردگار
از ناف کعبه چشمه زمزم شد آشکار
۱چون کاروان حاج، خروشان و کف زنان
آمد به خاکبوس نجف آب خوشگوار
۲دریای رحمت ازلی جوش فیض زد
شد نهر سلسبیل ز فردوس آشکار
۳نهری به طول کاهکشان در دو ماه و نیم
از آسمان خاک نجف گشت آشکار
۴دشتی که بود چون جگر تشنه حسین
داغ بهار خلد شد و رشک لاله زار
۵صافی دلان که بود تیمم شعارشان
سجاده ها بر آب فکندند موج وار
۶در وادیی که ریگ روان بود آب او
آب حیات بخش خضر یافت انتشار
۷جز زهد خشک، خشکی دیگر بجا نماند
زین آب در سراسر این خاک مشکبار
۸تخم امید ریگ روان بخت سبز یافت
چشم سفید در نجف رست از غبار
۹لب تشنگان خاک نجف ترزبان شدند
از چشمه سار شکر به توفیق کردگار
۱۰هر پاره سنگ او گهر آبدار شد
هر شاخ خشک او شجری گشت میوه دار
۱۱هر دانه ای که بود نهان در ضمیر خاک
منصوروار رفت به معراج شاخسار
۱۲گردید گل گشاده جبین چون کف علی
برگ از نیام شاخ برآمد چو ذوالفقار
۱۳یعقوب وار روشنی بی زوال یافت
نرگس که داشت چشم رمد دیده اش غبار
۱۴هر شاخ پرشکوفه در او جوی شیر شد
مژگان حور گشت در او هر زبان خار
۱۵گل بر هوا فکند کلاه نشاط را
سنبل فشاند گرد ز گیسوی مشکبار
۱۶لشکرکش بهار رسید از ریاض غیب
از دوش نخل شد علم سبز آشکار
۱۷بحر نجف ز جوش گهر شد ستاره پوش
صحرا ز موج لاله و گل شد شفق نگار
۱۸از بهر توتیا نتوان یافتن در او
چندان که چشم کار کند ذره ای غبار
۱۹زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شور
بودند در شکنجه غم تلخ روزگار
۲۰آخر ز فیض ساقی کوثر تمام سال
عید غدیر شد به مقیمان این دیار
۲۱با خلق گفته بود بهشتی بود فرات
پیغمبر خدای به لفظ گهر نثار
۲۲منشور رحمتش چو به مهر نجف رسید
سر حدیث مخبر صادق شد آشکار
۲۳ای کوثر مروت هر چند با حسین
سنگین دلی نمود فرات ستیزه کار
۲۴از بهر پاک کردن راه گناه خویش
امروز آمده است به مژگان اشکبار
۲۵از دور در مقام ادب ایستاده است
با جبهه پر از عرق شرم چون بهار
۲۶از خاندان کاظم و از دوده حسین
کرده است اختیار شفیعی بزرگوار
۲۷صاحب لوای مذهب اثناعشر صفی
کامروز ازوست سکه دین جعفری عیار
۲۸چون رحمت تو شامل ذرات عالم است
این جرم را به روی عقرناک او میار
۲۹رخصت بده که از سر اخلاص تا به حشر
بر گرد روضه تو بگردد به اعتذار
۳۰از خاک، جای سبزه برون آورد زبان
بهر دعای دولت این شاه تاجدار
۳۱صبح ظهور حضرت مهدی که حصن دین
از اعتقاد راسخ او گشت استوار
۳۲خورشید آسمان عدالت که آفتاب
بر نقطه عدالت او می کند مدار
۳۳شاهنشهی که بینه صاحب الزمان
از نام او ظهور نموده است در شمار
۳۴شاهی که با مروج دین نبی به حق
نامش موافق است به تأیید کردگار
۳۵شاهی کز آسمان نسب نامه صفی
خورشیدوار سرزده از برج هشت و چار
۳۶آن سایه خدای که سال جلوس او
شد همچو آفتاب ز «ظل حق » آشکار
۳۷آن آیه ظفر که نسب نامه گهر
شمشیر او درست نماید به ذوالفقار
۳۸زد بحر پنبه با کف گوهر نثار او
خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار
۳۹بالاترست پایه قدر تو از فلک
داری به صورت ار چه به زیر فلک قرار
۴۰در ظاهر ارچه خامه سوار سخن بود
باشد به زیر ران سخن کلک مشکبار
۴۱آن تیغ آبدار شجاعت که حزم او
بر گرد روزگار کشید آهنین حصار
۴۲آن پرده دار عصمت حق کز حمایتش
محفوظ ماند پرده ناموس روزگار
۴۳آن آسمان حلم که چون توتیا کند
بر کوه قاف اگر فکند سایه وقار
۴۴آن فارس جهان عدالت که فارس را
از ظلم پاک کرد به شمشیر آبدار
۴۵درهم شکست خسرو اقلیم روم را
در چشم تنگ ازبک ظالم شکست خار
۴۶هر کس قدم ز دایره خود برون گذاشت
در زیر پا فکند سرش را چراغ وار
۴۷تیغش بلند کرده بازوی صفوت است
از گرد ظلم چون نشود صاف روزگار؟
۴۸پیوسته مشورت به دل خویش می کند
در خارج احتیاج ندارد به مستشار
۴۹تعمیر آب و گل نکند، چون فروتنان
بر گرد خود ز لشکر دلها کند حصار
۵۰شهباز دلربای سخاوت به روی دست
در پهن دشت سینه مردم کند شکار
۵۱اول عمارتی که در آفاق رنگ ریخت
تعمیر آستان نجف بود و آن دیار
۵۲انجام کارش از رخ آغاز روشن است
پیداست حسن سال ز آیینه بهار
۵۳برخیز چون گذاشت بنا کار ملک را
خواهد بنای دولت او بود پایدار
۵۴روی دلش بود به خدا هر کجا که هست
معمار رو به قبله بنا کرده این دیار
۵۵در طبع پاک طینت او انقلاب نیست
چون آب گوهرست ستاده به یک قرار
۵۶ای نوبهار رحمت یزدان، به قصد شکر
گوشی به روزنامه توفیق خود بدار
۵۷پیش از تو خسروان دگر آبروی سعی
بسیار ریختند درین خاک مشکبار
۵۸چون این طلسم فیض به نام تو بسته است
بر مدعای خویش نگشتند کامکار
۵۹منت خدای را که به نام تو بسته بود
بر مدعای خویش نگشتند کامکار
۶۰منت خدای را که به نام تو ثبت بود
بر پیش طاق کعبه توفیق این دو کار
۶۱بردن فرات را به زمین بوسی مرتضی
دیگر عمارت حرم آن بزرگوار
۶۲ز اقبال بی زوال به کمتر توجهی
یک بنده تو کرد تمام این دو شاهکار
۶۳خاک ره ائمه اثناعشر تقی
کز کلک راست خانه جهان را دهد قرار
۶۴بی شک چنین تهیه اسباب می شود
آن را که یار گردد تأیید کردگار
۶۵زین کار نامدار که اقبال شاه کرد
شاهان روزگار گرفتند اعتبار
۶۶بی چشم زخم، تاج جهانگیر ترا
زیبنده بود در ازل این لعل آبدار
۶۷تا دامن قیامت ای شاه دین پناه
بشکن کلاه فخر به شاهان روزگار
۶۸اقبال این چنین به که بخشیده است چرخ؟
توفیق این چنین به که داده است کردگار؟
۶۹این گنج بی دریغ که بر خاک ریخته است؟
این همت بلند که را بوده دستیار؟
۷۰در شکر حق بکوش که معمور گشته است
دنیا و دینت از مدد آفریدگار
۷۱امیدوار باش که در آفتاب حشر
خواهد شدن عقیق تو از کوثر آبدار
۷۲