منت خدای را که سلیمان روزگار
آمد به تخت سلطنت از سیر و از شکار
۱زین ابر رحمتی که ز مازندران رسید
سرسبز شد جهان و جوان گشت روزگار
۲آن سایه خدا که جهان روشن است ازو
آورد رو به برج شرف آفتاب وار
۳بر فرق تاج خسروی از لطف ایزدی
در بر دعای جوشنش از حفظ کردگار
۴آورده زیر خاتم اقبال وحش و طیر
صید مراد بسته به فتراک تابدار
۵از تیغ کج به گردن شیران نهاده طوق
وز تیر راست کرده دل دام و دد فگار
۶فرمانروای عالم و صاحبقران عهد
خورشید آسمان شرف، ظل کردگار
۷عباس شاه کز خم ابروی تیغ او
محراب فتح و قبله نصرت شد آشکار
۸آن کعبه مراد که فرماندهان کنند
از خاکبوس درگه او کسب افتخار
۹شاهان گر اقتدار ز دولت کنند کسب
دولت ز شان ذاتی او یافت اقتدار
۱۰عباس شاه اول از اخلاق دلپذیر
ممتاز بود اگر چه ز شاهان روزگار
۱۱عباس شاه ثانی، چون نقش آخرین
از اولین تمامتر آمد به روی کار
۱۲ز اخلاق برگزیده و اوصاف دلپذیر
گنجینه ای است پر ز گهرهای شاهوار
۱۳بازوی ملک و هیکل دین را وجود او
حرز یمانی است ز آفات روزگار
۱۴آیینه گر سکندر و جمشید جام داشت
دست و دل گشاده به او داده کردگار
۱۵دارد شکوه شهپر سیمرغ و کوه قاف
در قبضه شجاعت او تیغ آبدار
۱۶از قرص آفتاب نهد ناف بر زمین
حلمش اگر به توسن گردون شود سوار
۱۷برق جلال او چو کشد تیغ از نیام
بر شیر، نیستان شود انگشت زینهار
۱۸اقبال اگر به کوه کند عزم راسخش
چون رود نیل کوچه دهد از پی گذار
۱۹از داغهاش دود چو مجمر شود بلند
گر در دل پلنگ کند خشم او گذار
۲۰دریا بود سراب اگر دست اوست ابر
گردون پیاده است اگر او بود سوار
۲۱ز حسن خلق، آب حیاتی است روح بخش
سد سکندری است ز پیمان استوار
۲۲بازوی او گرفته دست ولایت است
دم را سپرده است به آن تیغ، ذوالفقار
۲۳شیران چو سگ قلاده به گردن گذاشتند
در روزگار صولت آن شاه نامدار
۲۴ویرانه همچو گنج نهان شد ز دیده ها
معمور شد ز بس که در ایام او دیار
۲۵گردیده است چون سگ اصحاب کهف، گرگ
در روزگار معدلتش معتکف به غار
۲۶یاقوت و لعل سفته برآید ز صلب سنگ
گر کوه را سنانش در دل کند گذار
۲۷خورشید را کند به نظرها چراغ روز
هر جا جبین روشن او گردد آشکار
۲۸جنگل شود ز شاخ گوزنان شکارگاه
بیرون چو از نیام کشد تیغ آبدار
۲۹از جوشن آنچنان گذرد تیر او که باد
از حلقه های زلف نکویان کند گذار
۳۰پیکان دهن به خنده چو سوفار وا کند
زان شست دلگشا چو به سرعت کند گذار
۳۱رنگین نمی شود پر و بالش ز خون صید
از بس که صاف می گذرد تیرش از شکار
۳۲مادر به التماس دهد شیر طفل را
در عهد او ز بس که گرفتن شده است عار
۳۳چون روی شرمناک برآرد گهر ز خود
بر هر زمین که ابر کف او کند گذار
۳۴دامان سایل و کف ارباب حاجت است
باشد محیط همت او را اگر کنار
۳۵در روزگار حفظش، چون چشم ماهیان
در پرده های آب، سراسر رود شرار
۳۶در دیده ها چو یوسف گل پیرهن شود
هر جرم را که بخشش او گشت پرده دار
۳۷گردد دل نهنگ ز هر موجه ای دو نیم
گر یاد تیغ او گذرد در دل بحار
۳۸از چشم شیر شمع به بالین نهد غزال
شبها به عهد دولت آن معدلت شعار
۳۹خصمش کمر نبندد اگر کوه آهن است
چون او به عزم رزم کمر بندد استوار
۴۰سرپنجه تعدی گردون ز عدل او
دست نوازشی است به دلهای بی قرار
۴۱بی مشق اگر چه قطعه نویس است تیغ او
پیوسته در شکار کند مشق کارزار
۴۲مانند ابر اگر چه به دامن دهد گهر
از شرم همت است جبینش گهر نثار
۴۳ابری است جود او که بود قطره اش گهر
بحری است خلق او که بود عنبرش کنار
۴۴عقد گهر نریزد اگر رشته بگسلد
شد منتظم ز معدلتش بس که روزگار
۴۵باشد غنی ز سنگ فسان تیغ آفتاب
مستغنی است رای منیرش ز مستشار
۴۶زد بحر پنجه با کف گوهر نثار او
خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار:
۴۷افکنده تیغ موج به گردن ز انفعال
اینک به عذرخواهی آن دست در نثار
۴۸عاجز شود ز حصر کمالات بی حدش
صرصر اگر ز ریگ کند سبحه شمار
۴۹صائب چو مدح شاه به اندازه تو نیست
رسم ادب بود به دعا کردن اختصار
۵۰تا خاک ساکن و متحرک بود فلک
امرش روان و دولت او باد پایدار
۵۱