اقبالمند آن که به تأیید کردگار
در زیر پا نظر کند از اوج اعتبار
۱تعمیر آب و گل نکند چون فروتنان
بر گرد خود ز لشکر دلها کشد حصار
۲آب را به حرف خواهش اگر آشنا کند
غیر از رضای خلق نخواهد ز کردگار
۳شهباز دلربای سخاوت به روی دست
در پهن دشت سینه مردم کند شکار
۴کارش بود ضعیف نوازی چو کهربا
بر خرمن کسی نشود ابر شعله بار
۵سعیش همیشه صرف شود در رضای خلق
جز کار حق شتاب نورزد به هیچ کار
۶بال همای معدلتش سایه افکند
نگذارد آفتاب کند رنگ گل افگار
۷در بزم چون نسیم سبکروح سر کند
در رزم همچو کوه بود پایش استوار
۸نگذارد اقویا به ضعیفان ستم کنند
بندد زبان شعله گستاخ را به خار
۹چون نخل پرشکوفه خورد سنگ اگر به فرق
با جبهه گشاده چو گل زر کند نثار
۱۰هر روز از غریب نوازی روان کند
چندین غریب کامروا را به هر دیار
۱۱کشتی شکسته ای اگر افتد به بخت او
چندین سفینه گوهر رحمت کند نثار
۱۲چون گل دهد به خنده رنگین جواب، اگر
بر دل چو غنچه نیش خورد از زبان خار
۱۳قفل گرفتگی نبود بر جبین او
چون صبح خنده روی برآید به روز بار
۱۴از باده غرور نگردد سیاه مست
تا شیشه نشکند به سرش خشکی مار
۱۵صد لعل آتشین اگر افتد به دست او
در یک نفس به باد دهد چون زر شرار
۱۶غافل ز یاد حق نشود از هجوم خلق
باشد میان بحر و زند سیر بر کنار
۱۷سرچشمه خضر بود از خلق ترزبان
سد سکندری بود از عهد استوار
۱۸دنیا نیایدش به نظر باشکوه دین
سجاده مسندش بود و سبحه دستیار
۱۹یکسان به خاص و عام بتابد چو آفتاب
بر خاره سنگ لاله فشاند چو نوبهار
۲۰صائب بگو صریح که این گل ز باغ کیست
پیچیده چند حرف توان گفت غنچه وار؟
۲۱در گلشنی که این همه گل جوش کرده است
مصداق این صفات که باشد به روزگار؟
۲۲نواب خواجه بوالحسن آن بحر بی کنار
آن رحمت مجسم و آن معنی وقار
۲۳با نیک و بد چو آینه صاف است باطنش
ننشسته است بر دل موری ازو غبار
۲۴در طبعش انقلاب نباشد به هیچ باب
چون آب گوهرست ستاده به یک قرار
۲۵باشد نظام ملک به رای متین او
بی او نظام پا ننهد در میان کار
۲۶در چشم همتش نبود قدر سیم را
آید به چشم شعله کجا خرده شرار؟
۲۷حیران طاق ابروی محراب طاعت است
روی توجهش نبود سوی هیچ کار
۲۸یک نقطه دروغ نرانده است بر ورق
در دودمان خامه او نیست خال عار
۲۹بی باد پا نماند کس از باد دستیش
شد تا گل پیاده به طرف چمن سوار
۳۰دلهای مضطرب شده را اوست چاره جوی
سیماب را به دست نوازش دهد قرار
۳۱روی دلش بود به خدا هر کجا که هست
معمار رو به قبله بنا کرده این دیار
۳۲قدر سخن شناس خدیو از روی لطف
گوشی به داستان من دلشکسته دار
۳۳شش سال بیش رفت که از اصفهان به هند
افتاده است توسن عزم مرا گذار
۳۴در سایه حمایت سرو ریاض تو
آسوده بوده ام ز ستم های روزگار
۳۵محسود روزگار، ظفرخان که همچو او
دریادلی نشان ندهد چشم روزگار
۳۶گویا دعای خیر پدر در پی تو بود
کایزد ترا چنین پسری داد کامگار
۳۷هفتاد ساله والد پیری است بنده را
کز تربیت بود به منش حق بی شمار
۳۸آورده است جذبه گستاخ شوق من
از اصفهان به اگره ولاهورش اشکبار
۳۹زان پیشتر کز اگره به معموره دکن
آید عنان گسسته تر از سیل نوبهار
۴۰این راه دور را ز سر شوق طی کند
با قامت خمیده و با پیکر نزار
۴۱دارم امید رخصتی از آستان تو
ای آستانت کعبه امید روزگار
۴۲مقصود چون ز آمدنش بردن من است
لب را به حرف رخصت من کن گهر نثار
۴۳با جبهه ای گشاده تر از آفتاب صبح
دست دعا به بدرقه راه من برآر
۴۴