اگر چه از نفس گرم برق سوزانم
صدف چو واکند آغوش، ابر نیسانم
۱اگر به مار رسم سنگ مغز پردازم
وگر به مور رسم خاتم سلیمانم
۲ز طبع من چمن و انجمن بود روشن
چو گل به گلشن و چون شمع در شبستانم
۳چرا سخن به سر زلف کلک من نکند؟
بهار می چکد از خط همچو ریحانم
۴ملاحت از سخن من برد لب یوسف
نمک به شور قیامت دهد نمکدانم
۵به طوطی آینه از شرم روی ننماید
چو رو به صفحه کند کلک شکرافشانم
۶ز جوی شیر بناگوش آبخورد من است
دم مسیح گران است بر گلستانم
۷به زیر زلف خزد خال چهره یوسف
چو نقطه ریز شود کلک عنبرافشانم
۸ز آب گوهر خود پرده برنمی دارم
مباد چشم کند از حباب، عمانم
۹هزار خیل غزال رمیده صید کند
شود چو گرم عنان طبع عرش می دانم
۱۰همیشه از سخن راست کام من تلخ است
ازان به خاطر مردم گران چو بهتانم
۱۱چو شانه، اره به فرقم نمود دندان تیز
به جرم این که چرا موشکاف دورانم
۱۲کدام رخنه دل را چو غنچه بخیه زنم؟
خزان ز شش جهت آورده رو به بستانم
۱۳هما کشد گه خوردن ز استخوانم خار
ز بس که ریشه دوانده است نیش در جانم
۱۴توان ز برگ گلی تیشه زد مرا بر پا
بود بر آب چو قصر حباب، بنیانم
۱۵به جرم این که دم از صدق می زنم چون صبح
لبالب است ز خون شفق گریبانم
۱۶رسانده ام جگر تشنه را به چشمه تیغ
نه همچو خضر هوادار آب حیوانم
۱۷همیشه خار رود پیش سیل و این عجب است
که سیل اشک رود پیش پیش مژگانم
۱۸ز بس که چشم من از بخت تیره رم خورده (است)
ز سایه پر و بال هما گریزانم
۱۹اگر چه غنچه دل افتاده ام درین گلشن
زند به صبح، شکرخنده ها گریبانم
۲۰ز خرمنی پرکاهی نبرده ام هرگز
چه برق ریشه دوانده است در نیستانم؟
۲۱غرور من به فلک سر فرو نمی آرد
شکسته است سر آفتاب چوگانم
۲۲کلاه گوشه به خورشید و ماه می شکنم
به این غرور که مدحتگر ظفرخانم
۲۳ز نوبهار سخایش چو قطره ریز شود
قسم خورد به سر کلک، ابر نیسانم
۲۴به فکر شعله رایش چو سر به جیب برم
چراغ طور برآرد سر از گریبانم
۲۵به وصف طبعش اگر ترزبان شود، چه عجب
که جوشد از قدم خامه آب حیوانم
۲۶نفس چو برق زند بر سیاه خیمه حرف
اگر ز تیغ عدو سوز او سخن رانم
۲۷بلند بخت نهالا! بهار تربیتا!
که از نسیم هواداریت گلستانم
۲۸حقوق تربیتت را که در ترقی باد
زبان کجاست که در حضرتت فرو خوانم
۲۹تو پایتخت سخن را به دست من دادی
تو تاج مدح نهادی به فرق دیوانم
۳۰به روی صفحه مدحت که چشم بد مرساد
گشود دیده شق خامه سخندانم
۳۱ز روی گرم تو جوشید خون معنی من
کشید جذب تو این لعل از رگ کانم
۳۲تو جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی
تو در فصاحت دادی خطاب سحبانم
۳۳ز دقت تو به معنی چنان شدم باریک
که می توان به دل مور کرد پنهانم
۳۴چو زلف سنبل، ابیات من پریشان بود
نداشت طره شیرازه روی دیوانم
۳۵تو غنچه ساختی اوراق باد برده من
وگرنه خار نمی ماند از گلستانم
۳۶تو مشت مشت گهر چون صدف به من دادی
چو گل تو زر به سپر ریختی به دامانم
۳۷طریق شکرگزاری این حقوق این بود
که در رکاب تو نقد روان برافشانم
۳۸به دست جذبه چو دلجویی رضای پدر
ز هند سوی وطن می کشد گریبانم:
۳۹کنون سر همه التفات ها آن است
که یک دو سال دهی رخصت صفاهانم
۴۰گشاده روی کنی همچو گل وداع مرا
شکسته دل نکنی پیش عندلیبانم
۴۱نصیب شعله جواله باد خرمن من
اگر به محض رسیدن عنان نگردانم
۴۲