زهی ز چین جبین آیه آیه سوره نور
ز خال تازه کن داغهای لاله طور
۱نگه به گوشه چشم تو موج بر لب جام
عرق به چهره صاف تو می به جام بلور
۲تو چون برهنه شوی گل ز شرم آب شود
تو چون میان بگشایی کمر نبندد مور
۳هزار لاله خون بر زمین گل بچکد
دم مسیح کند گر به غنچه تو عبور
۴چه شعله ای، که به دلگرمی رخ تو زده است
نقاب، سیلی آتش به برگ لاله طور
۵اگر به غمزه سیراب، ابر کشت شوی
چو خوشه سرزند از دانه نشتر زنبور
۶به خلوتی که تو از رخ نقاب برداری
چراغ روز بود آفتاب با همه نور
۷اگر به طرف چمن زلف را برافشانی
ز بوی مشک شود زخم غنچه ها ناسور
۸نه بر عذار تو خال است این که تکیه زده است
به روی دست سلیمان فکنده مسند مور
۹شود ز دامن گلچین نقاب رنگین تر
بهار خنده چو بر غنچه تو آرد زور
۱۰مگر ز چشمه خورشید شسته ای رخسار؟
که آب در نظر آرد نظاره ات از دور
۱۱زکات خنده شیرین، تبسمی بچشان
نکرده بر شکرت کار تنگ تا صف مور
۱۲امید بوسه ازان غنچه دهن دارم
به تنگ چشمی من می کند تبسم مور
۱۳شبی چو گل ورق آن نقاب برگردید
هنوز در عرق خجلت است آتش طور
۱۴به خلوت تو کجا راه عندلیب بود؟
که گل زمین ادب بوسه می دهد از دور
۱۵کشید لشکر خط صف به گرد عارض تو
گرفت ملک سلیمان غبار لشکر مور
۱۶به خون تپیده شمشیر غمزه تو زند
هزار خنده رنگین به خضر از لب گور
۱۷خط شکسته جوهر به روی تیغ این است
که هر که کشته نگردد نمی شود مغفور
۱۸به بیت ابروی تو خویش را رسانده هلال
ازان شده است چو خورشید در جهان مشهور
۱۹اگر تو دست نوازش به گردنش آری
کدوی می، شکند کاسه بر سر فغفور
۲۰ز گریه شعله شوقم ز پای ننشیند
کجا به آب گهر کشته گردد آتش طور؟
۲۱ز اهل بزم چرا ناله چون سپند کنم؟
مرا که شعله بی طاقتی فکنده بر دور
۲۲به مرگ نور نشیند چو چشم برف زده
فتد چو دیده داغم به مرهم کافور
۲۳چرا به گوشه چشمی به هم نمی نگرند؟
نه بخت (و) کوکب ما سرمه است و دیده کور
۲۴شراب سر که برآید چو بخت برگردد
چو جوش فتنه شود، آب سرکشد ز تنور
۲۵چه همچو سبحه گره گشته ای، پیاله بگیر
که خط جام بود ان ربنا لغفور
۲۶به جام کاغذی ظرف من چه خواهد کرد
دریده پیرهن شیشه این می پرزور
۲۷چه خنده بود که دستار عقل را بربود
چه باده بود که از چهره شست رنگ شعور
۲۸به وام گیر ز بادام چشم خود تلخی
مکن چو پسته بی مغز در تبسم شور
۲۹وگرنه شکوه بی مهری تو خواهم کرد
به خدمت خلق الصدق حضرت دستور
۳۰بهار عدل ظفرخان که وقت پرسش و داد
نهد ملایمتش پنبه بر دل ناسور
۳۱اگر چه دانه دل رزق مور خال بود
ز عدل او نتواند ز سینه برد به زور
۳۲کند شکسته مه را درست اگر رایش
به مهر باز دهد وام دیرساله نور
۳۳ز حکم های روانش کمین نموداری است
که نخل موم دواند به سنگ ریشه به زور
۳۴کمینه شمه ای از حفظ او بود، که کند
به جیب کاغذی گل زر شرر مستور
۳۵به زیر چرخ نگنجد شکوه دولت او
کجا بساط سلیمان، کجا خزانه مور
۳۶به گلشنی که کند سایه چتر دولت او
کند ز بال هما فرش آشیان عصفور
۳۷شود ز عدل تو برق ذخیره عمرش
به زور اگر پر کاهی برد ز خرمن مور
۳۸همای فتح بود چتردار دولت او
به هر طرف رود، آیه مظفر و منصور
۳۹ز آستین بدر آرد چو دست گوهربار
کند غبار یتیمی ز روی گوهر دور
۴۰به لطف از جگر شعله آه سرد کشد
به خشم شعله برون آرد از دل کافور
۴۱عزیز شد به نظرها چو گنج، ویرانی
به دور معدلتش بس که ملک شد معمور
۴۲کجاست معن که گیرد ازو سخاوت یاد؟
کجاست حاتم طائی کز او برد دستور؟
۴۳شکسته گشت زر جعفری بر مکیان
درست جود تو تا گشت در جهان مشهور
۴۴به کشوری که نسیم عدالت تو وزید
صبا رود به سر انگشت راه از پی مور
۴۵سخن پناها! هر چند رسم لاف زدن
به چون تو نکته شناسی ز عقل باشد دور
۴۶نداشته است چو من نغمه سنج هیچ چمن
ببین ورق ورق از دفتر سنین و شهور
۴۷سواد خوان خط نانوشته رازم
خط کتاب بود پیش ذقنم پی مور
۴۸به این تنی که چو تسبیح سربسر گره است
به چشم سوزن اگر افتدم چو رشته عبور
۴۹ز دقت نظر و فکر آنچنان گذرم
که چشم چشمه سوزن همان بود پر نور
۵۰مثال معنی رنگین من به لفظ مبین
شراب صاف بود در لباس جام بلور
۵۱کمند زلف به فکر بلند من نرسد
بلند رفته طبیعت، کمند را چه قصور؟
۵۲هزار حیف که عرفی و نوعی و سنجر
نیند جمع به دارالعیار برهانپور
۵۳که قوت سخن و لطف طبع می دیدند
نمی شدند به طبع بلند خود مغرور
۵۴همین قصیده که یک چاشت روی داده مرا
ز اهل نظم که گفته است در سنین و شهور؟
۵۵زبان خامه به کام دوات کش صائب
میان نغمه سرایان میفکن این شر و شور
۵۶نسیم صبح اجابت به جنبش آمده است
بگیر زلف دعایی (به کف) چو طره حور
۵۷مدام تا دل ساغر ز شیشه آب خورد
همیشه تا که مه از آفتاب گیرد نور
۵۸مباد چهره بزم تو بی می گلرنگ
مباد ساغر عیش تو بی شراب حضور
۵۹