زهی ز نرگس خوش سرمه آهوی مشکین
ز طاق بندی ابرو نگارخانه چین
۱به خوش قماشی ساعد طلای دست افشار
ز بوسه های شکرریز غیرت شیرین
۲گل سر سبد آسمان که خورشیدست
ز شرم روی تو گردید مشرق پروین
۳ز سنبل تو شود زخم غنچه ها تازه
ز خنده تو شود داغ لاله ها تمکین
۴کمان زند به سر ماه عید، ابرویت
به روی مهر کشد غمزه تو خنجر کین
۵دو سنبلند که پهلو به یک چمن زده اند
کدام مصرع زلف ترا کنم تحسین؟
۶به دوش خود فکنی چون کمان حلقه زلف
به تیر رشک شوی ناف سوز آهوی چین
۷شکست پشت صدف تا لبت به حرف آمد
یتیم کرده گفتار توست در ثمین
۸ز بندخانه شرم و حجاب بیرون آی
که بست از عرق شرم زنگ، قفل جبین
۹ز روی ناز قدم چون نهی به خانه زین
ز خرمی نرسد پای مرکبت به زمین
۱۰به غیر حسرت آغوش من حدیثی نیست
کتابه ای که مناسب بود به خانه زین
۱۱کیم که آب نگردم ز تاب رخسارت؟
فروغ روی تو زد کوه طور را به زمین
۱۲دلم چگونه به پیغام بوسه تازه شود؟
چسان به آب گهر تشنگی دهم تسکین؟
۱۳ز تیره روزی شبهای ما چه غم داری؟
ترا که لاله طورست بر سر بالین
۱۴تو کم ز غنچه و ما کم ز عندلیب نه ایم
چرا به صحبت ما وا نمی شوی به ازین؟
۱۵به شکر این که ز گلزار حسن سیرابی
مباش تشنه به خونریز عاشقان چندین
۱۶وگرنه راه سخن پیش صاحبی دارم
که انتقام کبوتر گرفته از شاهین
۱۷بهار عدل، ظفرخان که می کند لطفش
شکسته بندی دلهای مستمند حزین
۱۸زهی رسیده به جایی (ز) سربلندی قدر
که پشت دست نهاده است آسمان به زمین
۱۹شود چو غنچه نیلوفر از حرارت مهر
اگر به خشم نظر افکنی به چرخ برین
۲۰به گرد بالش خورشید سر فرو نارد
ز دود مجمر خلق تو زلف حورالعین
۲۱ستاره تو چو گل بر سر سپهر زند
شود به دیده خفاش مهر گوشه نشین
۲۲اگر نه کوه وقار تو پافشرده بر او
چرا شده است چنین میخ دوز جرم زمین؟
۲۳چو برق ابر نیام تو چهره افروزد
فتد به رعشه چو سیماب خصم بی تمکین
۲۴عدو زبان بدر آرد چو مار زنهاری
چو از نیام کشی روز رزم خنجر کین
۲۵چنان ز بیم تو تلخ است زندگی بر خصم
که چشم می پردش بر نگاه بازپسین
۲۶به چشم اهل یقین آیه آیه سوره فتح
ز جبهه تو نمایان بود به خط مبین
۲۷اگر چه قلعه دوران شکوه کابل را
گرفته بود عدو در میانه همچو نگین
۲۸شدی چو پیشرو لشکر از جلال آباد
سپاه نصرت و اقبال از یسار و یمین
۲۹هنوز عرصه سرخاب بود منزل تو
که جوی خون عدو راست رفت تا غزنین
۳۰عجب نباشد اگر از سنان خونخوارت
گریخت تا به خارا و بلخ خصم لعین
۳۱بلی شهاب چو گردد ز چرخ نیزه گذار
کنند فوج شیاطین گریختن آیین
۳۲چنان ز جنگ تو بگریخت خصم روبه باز
که وحشیان سبکرو ز پیش شیر عرین
۳۳بلند بختا! خود گو که چون تواند گفت
زبان کوته ما شکر فتح های چنین؟
۳۴چو آفتاب، دهانی به صد زبان باید
که مصرعی ز ظفرنامه ات کند تضمین
۳۵بهار طبعا! بلبل شناس گلزارا!
که هست در کف کلک تو نبض فکر متین
۳۶اگر چه حالت هر کس به چشم فکرت تو
مبرهن است، که داری سواد خط جبین
۳۷به سنت شعرا در مدیح خود غزلی
درین قصیده به تقریب می کنم تضمین:
۳۸ز بس که ریخت ز کلکم معانی رنگین
خمیرمایه قوس قزح شده است زمین
۳۹هزار شاعر شیرین سخن به گرد رود
نهد چو خسرو طبعم به پشت گلگون زین
۴۰ز پاک طینتی اشعار من بلندی یافت
ز تازگی سخنانم گرفت روی زمین
۴۱ز فیض پاکی دامان مریم صدف است
که گوشوار نکویان شده است در ثمین
۴۲به دوش عرش نهم کرسی بلندی قدر
به وقت فکر چو از دست خود کنم بالین
۴۳درین هوس که مرا لیقه دوات شود
پرید از چمن خلد زلف حورالعین
۴۴ز نامداری خود در حصار گردونم
ز بندخانه نگردد خلاص نقش نگین
۴۵تتبع سخن کس نکرده ام هرگز
کسی نکرده به من فن شعر را تلقین
۴۶به زور فکر بر این طرز دست یافته ام
صدف ز آبله دست یافت در ثمین
۴۷ز روی آینه طبعان حجاب کن صائب
مده به طوطی گستاخ کلک، رو چندین
۴۸نگار کن به دعا دست خالی خود را
که روح قدس ستاده است لب پر از آمین
۴۹همیشه تا ز نسیم شکفته روی بهار
جبین غنچه برون آید از شکنجه چین
۵۰موافقان ترا دل ز مژدگانی فتح
شکفته باد چو گل در هوای فروردین
۵۱مخالفان ترا همچو غنچه تصویر
مباد هیچ نسیمی گرهگشای جبین
۵۲