تذرو بال فشان گردد از غبار بسنت
رود بهار به گرد از گل عذار بسنت
۱گذشت فصل خزان شکسته رنگیها
رسید موسم رنگین نوبهار بسنت
۲بهار با همه سامان بی نیازی رنگ
کند گدایی رنگ از گل عذار بسنت
۳چه نقش های تماشا فریب زد بر آب
به روی خاک بماناد نوبهار بسنت
۴هزار رنگ متاع ملال اگر داری
به باد می دهدش یک نفس، شعار بسنت
۵بهار دست به دست از چمن هوا گیرد
چو گل کند ز کف دستها نگار بسنت
۶گلی ز چهره احباب می توان چیدن
غنیمت است چو ایام گل، بهار بسنت
۷چه همچو برگ خزان دیده رفته ای از دست؟
رخی به رنگ ده از سیر لاله زار بسنت
۸خمیر مایه قوس قزح شده است زمین
ز بس که ریخت ز هر سو گل از کنار بسنت
۹سواد هند که چون زاغ آمدی به نظر
شده است چون پر طاوس از بهار بسنت
۱۰شده است مرغ هوا یکقلم چو بوقلمون
ز بس بلند شده است از زمین غبار بسنت
۱۱درین دو روز که طاوس رنگ جلوه گرست
شکسته رنگی خود می کنم به کار بسنت
۱۲بهار را به حنابندی چمن بگذار
بس است رنگرز چهره ها غبار بسنت
۱۳ز رنگهای عجب، گرده بهاران است
چرا سپند نسوزم به روزگار بسنت؟
۱۴کجا به چیدن گل دست گلفروش رود؟
چنین که دست و دلم می رود به کار بسنت؟
۱۵هزار پرده رنگین کشید بر رویم
شکسته رنگ مبادا گل عذار بسنت
۱۶به ملک هند کنون یک گل زمینی (کذا) نیست
که چهره اش نبود گلگل از نثار بسنت
۱۷چگونه مصرع رنگین ز طبع سر نزند؟
که سایه بر سرم افکند شاخسار بسنت
۱۸به خاک پای گل و آشنایی بلبل
که به ز روی بهارست پشت کار بسنت
۱۹چنان که صحبت رنگین نمی رود از یاد
همیشه در دل من هست خارخار بسنت
۲۰چرا چو گل نزنی خند بر جهان صائب؟
ببین که با که ترا یار کرده، بار بسنت
۲۱بهار جود، ظفرخان صبح پیشانی
که سرخ رو ز گل اوست لاله زار بسنت
۲۲به اینقدر که گل عارض تواش روداد
یکی هزار شد امروز اعتبار بسنت
۲۳نماند سوده لعل و زمرد و یاقوت
به روز جشن تو از بس که شد به کار بسنت
۲۴همیشه بزم تو از اهل طبع رنگین باد
میان لاله رخان هست تا شعار بسنت
۲۵