بحر طبعم در سخن چون گوهر افشانی کند
در صدف گوهر ز خجلت چهره مرجانی کند
۱خضر کلکم چون ز ظلمات دوات آید برون
صفحه از فیض قدومش سنبلستانی کند
۲غنچه های معنی بکرم تبسم چون کنند
حد گل باشد که آنجا خنده پنهانی کند
۳روی در صحرا نهد چون محمل لیلی قفس
بلبل مستی چو آهنگ غزل خوانی کند
۴در دبستان سخن هر جا ادیم صفحه ای است
از سهیل نقطه من چهره نورانی کند
۵حدت طبعم چو آید بر سر مشاطگی
غنچه پژمرده دل را لعل پیکانی کند
۶این دم گرمی که من با خود به باغ آورده ام
شبنم افسرده را یاقوت رمانی کند
۷باغبان از غیرت طبع بلند آوازه ام
عندلیب مست را در غنچه زندانی کند
۸بوریا در زیر بال طوطیان پنهان شود
در دبستانی که کلکم شکرافشانی کند
۹ساق عرش از معنی رنگین من بندد نگار
آفتاب از صبح رایم چهره نورانی کند
۱۰می چکد شور ملاحت از زبان خامه ام
خوان معنی را دوات من نمکدانی کند
۱۱مصر معنی خرم است از رود نیل خامه ام
حسن طبعم نازها بر ماه کنعانی کند
۱۲قطره ای کز کلک معنی آفرین من چکد
در مذاق تشنه چشمان آب حیوانی کند
۱۳غنچه ای کز نوبهار خاطر من بشکفد
خنده بر گلزار صبح از پاکدامانی کند
۱۴خاطر دوشیزگان فکرت من نازک است
در گلستانم دم عیسی گرانجانی کند
۱۵طبع من از تنگنای لامکان دلگیر شد
تا به کی ضبط عنان از تنگ میدانی کند؟
۱۶بیضه خورشید را بر فرق گردون بشکند
چون همای همتم بال و پرافشانی کند
۱۷بلبل آتش زبانش حلقه در گوش من است
غنچه را کی می رسد با من دهن خوانی کند؟
۱۸شوخ چشمی بین که می خواهد کلیم بی زبان
پیش شمع طور، اظهار زبان دانی کند
۱۹هر که چون من از ظفرخان یافت فیض تربیت
می رسد گر در سخن دعوی حسانی کند
۲۰قبله ارباب معنی، خان فطرت دستگاه
آن که ملزم عقل کل را در سخندانی کند
۲۱در حریم دل چو افروزد چراغ قدسی را
راز دلها را بیان از خط پیشانی کند
۲۲پرده چون بردارد از رخسار، طبع انورش
کیست خاقانی که دعوی سخندانی کند
۲۳دست گوهربار او نگذاشت بر روی زمین
اشک در چشم یتیمی سبحه گردانی کند
۲۴تیغ در گردن به پای گلبن آید آفتاب
شبنم گل را اگر حفظش نگهبانی کند
۲۵تا نسیم همتش بر چهره عالم وزید
زلف هم نتواند اظهار پریشانی کند
۲۶چون سبک سازد به ریزش دست گوهربار را
حلقه ها در گوش ابر از گوهرافشانی کند
۲۷انتقام دل شکستن مو به مو از وی کشید
زلف را نگذاشت عدلش شانه گردانی کند
۲۸تا به مژگان گرد از چشم رکاب افشاندنش
هر سر مو بر تن خورشید مژگانی کن
۲۹شمع کافور از حریم رای او آورده صبح
زین سبب آفاق را هر روز نورانی کند
۳۰تا مگر در کفه او پاگذاری روز وزن
آفتاب از شوق پابوس تو میزانی کند
۳۱صاحبا تا چند دور از موکب اقبال تو
چهره رنگین صائب از اشک پشیمانی کند؟
۳۲قدسیان جمعند، آن بهتر که کلک ترزبان
بر دعای بی ریا ختم ثناخوانی کند
۳۳همتی بگمار تا این عندلیب بینوا
بار دیگر در گلستانت نواخوانی کند
۳۴چون ترا بر کشور دلها نگهبان کرده اند
هر کجا باشی ترا یزدان نگهبانی کند
۳۵