مردم به زرق طره دستار می روند
خرمهره اند و در پی افسار می روند
۱در کوچه های شهر چرا خون نمی رود؟
زینسان که خلق روی به دیوار می روند
۲خلق ظلوم مرکب غول ضلالتند
نبود عجب اگر نه بهنجار می روند
۳در سنگ خاره جای کند نقش پایشان
از بار حرص بس که گرانبار می روند
۴این بوکشان حرص عجب آهنین تنند
بر بوی مشک مفت به تاتار می روند
۵مژگان خوشه از دهن مور می کشند
از شوق مهره در دهن مار می روند
۶افسانه عیادت کر تازه می شود
گاهی اگر به پرسش بیمار می روند
۷در زیر پای خویش نبینند از غرور
بر برگ گل به پای پر از خار می روند
۸در سینه شان دهن چو گشاید نهنگ حرص
در خون صد سفینه پربار می روند
۹از حرص تنگ چشم که خاکش به چشم باد
در کام شیر و در دهن مار می روند
۱۰سر می کنند در سر طول امل ز حرص
چون عنکبوت در سر این کار می روند
۱۱زآواز پایشان بدرد پرده های گوش
در سنگلاخ دهر کشف وار می روند
۱۲چون پیل مست اگر چه سراپا تهورند
از زخم نیش پشه ای از کار می روند
۱۳بسته است چشم باطنشان دست روزگار
خرچنگ وار ازان نه بهنجار می روند
۱۴شیر و پلنگ ز آدم درنده بهتر است
اوتاد ازان به دامن کهسار می روند
۱۵یک پا به خواب غفلت و یک پای در رکاب
چون نقطه پای بند (و) چو پرگار می روند
۱۶آنان که تن به زینت ایام داده اند
آخر چو طره بر سر دستار می روند
۱۷این زاهدان خشک به این گردن ضعیف
چون زیر بر گنبد دستار می روند؟
۱۸آنان که از شکست سر سخت خورده اند
بهر چه تند روی به دیوار می روند؟
۱۹